تبليغاتX
:: خاکریزیسم :: - » بچه داری به سبک یک زن و شوهر شهری[تهرانی]!
ان تنصرو الله ينصركم و يثبت اقدامكم

سبک زندگی مردمان شهر(۱)

  • آنچه پیش روی شماست رشحاتی از سبک زندگانی و تربیت قاطبه تهران نشینان و بعضا شهرنشینان ایران امروز است. شاید زندگی بسیاری از ساکنان شهر با بخش هایی از سبک زندگی شرح داده شده منطبق نباشد لکن قطعا دستکم با چند بند از آن زیاد هم بیگانه نیستند! البته هرچه از طیف خانواده های مذهبی به سمت خانواده های غیرمذهبی و از شهرستان ها به سمت تهران حرکت می کنیم تعداد بندهای مطابق با سبک زندگی افراد، تصاعدی افزایش می یابد. نگارنده با علم به اینکه قریب به اتفاق مشکلات کشورمان از این نوع سبک زندگی و تبعات فرهنگی، اخلاقی و تربیتی آن آب می خورد به بازخوانی آن در چند قسمت پرداخته است. قسمت اول که شامل بازه زمانی پیش از تولد نوزاد تا هنگامه به مدرسه رفتن اوست پیش روی شماست...

 پس از آن که زن از آزمایشگاه بیرون می آید با حزن و اشک فراوان جواب آزمایش را به شوهرش می دهد. شوهر از اشکهای همسرش درمی یابد که او باردار است. شوهر خیلی سعی می کند تا ناراحتی خود را کنترل کند اما انگار فاجعه ای بر سر آنان آوار شده است! زوج جوان که 3سال است با هم ازدواج کرده اند سخت در فکرند که با بچه چه کنند. شوهر تلویحا پیشنهاد سقط نوزاد را می دهد اما زن بعلت ترس و قدری هم عطوفت مادرانه دو به شک است اما با این وجود در طول روز ساعتها پیاده روی می کند تا شاید بچه سقط شود. اما نمی شود. زن از کارش مرخصی نمی گیرد و هشت ماه از 9ماه بارداری اش را سرکار حاضر می شود.

 ***

 زن و شوهر از این که فرزندشان به دنیا آمده سر از پا نمی شناسند. بچه با عمل سزارین به دنیا آمده است.

 ***

 شش ماهی از تولد نورسیده سپری می شود و مرخصی زایمان مادر تمام! مادر باید سرکارش برگردد. زن و شوهر تصمیم می گیرند کودکشان را به مهدکودک بسپرند. از چندین مهدکودک استعلام می کنند و عاقبت "ارزانترینش" را انتخاب می کنند. صبح خیلی زود پدر، شش ماهه اش را به مهدکودک می سپرد و راس ساعت 4بعدازظهر مادر او را به خانه می آورد. کودک از این به بعد باید اکثر وعده های غذایی اش را با شیرخشک سر کند و تنها یک وعده آن هم آخرشب می تواند از شیر مادرش تناول کند. تازه آن وعده هم بعلت رژیم شدید غذایی مادر برای روی فرم آمدن هیکل خود، بسیار ناچیز است و اصلا کفایت نوزاد را نمی کند.  پس از مدتی پدر و مادر متوجه می شوند که بازوی بچه شدیدا کبود شده است وقتی علت را از مسئولان مهدکودک جویا می شوند می شنوند که یکی از کودکان بزرگتر بازوی بچه را گاز گرفته است! این زخم و کبودی ها چندین بار دیگر هم تکرار می شود.

 ***

 شش ماهی از زندگی کودک در مهدکودک گذشته، شیر مادر چند وقتی است که دیگر نمی جوشد وقتی علت را از متخصص زنان می پرسد او تغذیه مادر، کم شیر دادن و نیز رژیم غذایی وی را سبب می داند. خیلی از روزها پدر و مادر مرخصی می گیرند و فارغ از گریه ها و بیقراریهای نوزادشان راهی رستورانی می شوند و وقتشان را به صحبت و خنده و خوردن پیتزا و نوشابه و فست فود می گذرانند.  کودک حالا زیباتر و درشت تر شده است او خیلی آرام و درعین حال غمگین است اما با کوچکترین آهنگی -بچه گانه- می رقصد! پدر و مادر از این حرکات وی شگفت زده و در عین حال روده بر از خنده اند!

روزی مادر سرزده به مهدکودک می رود و متوجه می شود که فرزندش در میان هیاهوی انبوه بچه های کوچک و بزرگ در حال گریه کردن است اما کسی به او توجهی نمی کند و تنها یکی از مربیان مهدکودک هرازچندگاهی پستانک بچه را به زور در دهانش فرو می کند تا شاید آرام گیرد. اما این آرامش چندثانیه ای بیشتر طول نمی کشد. صدای بلند موسیقی تندی تمام فضای مهدکودک را پرکرده است. بچه های بزرگتر در حال رقصیدن با آهنگ هستند و حالا مادر درمی یابد که چرا فرزندش با آهنگها خود را تکان می دهد! مادر کودک از مربیان درخواست می کند که بیشتر مراقب کودکش باشند. آنها هم قول مساعد می دهند.

راستی! بچه هنوز نمی تواند بگوید "بابا" یا "ماما"

 ***

 حالا کودک، 3ساله شده است و عاشق سی دی های کارتونی شرک 1و2و3و... و سیندرلا و هری پاتر و الخ. او از تمام اوقات بیداری اش تنها چندساعت از شب را با پدر و مادرش سپری می کند. پدر و مادر هم همین چندساعت را ترجیح می دهند به دیدن تلویزیون و ماهواره و... بگذرانند و کودکشان... . البته وقتی کودک ملیح می شود و حرکات بامزه ای را انجام می دهد پدر و مادر به ناگاه یادشان می افتد که والدین کودک هستند اما وقتی کودک بهانه می گیرد یا خرابکاری می کند و یا غذای زورکی پدر و مادرش را نمی خورد او را با الفاظی نظیر احمق و بی شعور و ... خطاب می کنند!

 ***

 چند سال دیگر هم می گذرد و پدر و مادر، جشن تولد 5سالگی کودک را برگزار می کنند. کودک، مثل چنین شبی را تنها به تعداد انگشتان یک دست تجربه کرده است. او دیگر به مهدکودک نمی رود. یک روز با مادرش به محل کار او می رود و روز دیگر با پدرش. هر روز باید به مدت 6ساعت، خود را به نحوی سرگرم کند. مادرش یک بازی روی کامپیوتر محل کارش نصب کرده و بچه مرتبا با آن بازی می کند و سرگرمی او در محل کار پدر آسانسور آن جاست که مرتبا با آن بالا و پایین می رود. کودک حالا در خانه علاوه بر بازیهای کامپیوتری و تماشای تلویزیون و ماهواره و سی دی های سرود و کارتون سرگرمی دیگری هم پیدا کرده و آن هم مشاهده مرافعه های گاه و بیگاه پدر و مادرش است. او مقلد خیلی خوبی هم شده است. دعواهای ابوینش را کودکانه شبیه سازی می کند. او دیگر کاملا با رژ لب و سایه چشم آشنا شده چون دیده که هر روز صبح مادرش قبل از رفتن به سرکار آن ها را به سر و صورتش می مالد و حالا او هم دوست دارد دور چشمانش سیاه باشد و لبانش سرخابی!

 ***

 امروز، سی و یکم شهریورماه هفتمین سال از عمر کودک است و او باید اولین روز حضور در مدرسه را تجربه کند....

این داستان ادامه دارد...

نوشته شده توسط سید مصطفی میرمحمدی در ساعت 23:33 | لینک  |