مشکل از آنجا آغاز شد که باز هم یکی از تابلوهای شریعت را ندید گرفتیم و در مقابل خدانشناس ها، آن را دیدند و به حرفش گوش کردند و برای تامین مقصود خودشان از آن بهره جستند.
خداوند حکیم در چندین آیه، سخن از "قل سیروا فی الارض ..." آورده تا پرستندگانش را به سفر کردن و در نتیجه کسب معارف متعدد ناشی از آن ترغیب نماید لیکن در کمال تاسف امروز قشر متشرع و ارزشی کشورمان، در خانه ماندن و یا حداکثر سفر به مشهد، قم یا مناطق عملیاتی جنگ را به دیدن انبوه نقاط بکر و منحصربفرد طبیعی و تاریخی کشور ترجیح می دهند و این خطرناک است.

خطرناک، از آن بابت که این خلاء را مشتی افراد ضددین و یا مسلمان حداقلی و بی هویت پر کرده اند و با سرازیر شدن بسوی این نقاط، فرهنگ و خلقیات مشمئزکننده ی خود را نیز صادر می کنند و بدتر از آن دولت هم که خوشحالی می کند که امسال سفرها بیست و چند درصدی افزایش یافته و نیروی انتظامی نیز صرفا با چسبیدن به بخشی از رسالت خود مواظب است که حرمت این مهمانان عزیز(!) پاس داشته شود و در اتوبانها با تصادفی، خراشی بر اندام خوش فرمشان وارد نیاید؛ گور پدر اتوبوس اتوبوس کاروان راهیان نور که به ته دره فرستاده می شوند و فرهنگی و دانشجوی حزب اللهی قربانی می شوند...
بدبختانه، امسال کم ندیدیم مناظر رقصهای خیابانی و جاده ای را، کم ندیدیم پسران و دختران رفیقی که به بهانه ی اقامت، امامزاده ها و حسینیه ها را با پارتیهای شبانه اشتباه گرفتند و حرمت آن تربتهای مقدس را لجن مال کردند، کم ندیدیم خانواده های آنچنانی را که چشمه دیمه، امیرچخماق، پل خواجو، خواجه ربیع، فلک الافلاک و سایر نقاط خدادادی کشور را اتاق خواب منازلشان تصور کردند و کم ندیدیدم ... .

آدم نماهای موصوف بظاهر بعنوان "توریست" در این شهر و آن دهکده به سورچرانی می پردازند اما در عمل اینان "تروریست"هایی هستند که بنیادی ترین اصول اخلاقی را و فرهنگ و آداب نقاط مختلف کشور را مورد ریشخند قرار دادند.
متاسفانه باید این را گفت که مثلث صدا و سیما، دانشگاه آزاد و توریسم، -خواسته یا ناخواسته- در حال ترویج "تهرانیزه" کردن دیگر نقاط اصیل کشورند و باید کاری کرد تا پلاک هویت آن شهرها هم به پلاکهای شوم 11 و 22 و 33 و 44 تغییر نیابد!
این روزها، متاسفانه "عادت" هولناکی، زیست روزمره مان را تحت تاثیر قرار داده و به یک اپیدمی صعب درمان، برای اصناف گوناگون جامعه تبدیل گشته است. عادتی که از بعد از پایان جنگ تحمیلی حیات یافت و نخست در افکار مسئولین اجرایی جامعه و سپس با سرعتی حیرت آور در اندیشه ی توده ها رخنه کرد و امروز آن عادت که متاع وارداتی نظام تکنوکرات و خداگریز غرب به میهن عزیزمان می باشد، بلای جان انقلاب اسلامی شده است.
عادت موصوف عبارت است از آن که زاویه ی دید عقل و نگاهمان را "شکم محوری" مسدود نموده است و چون کودکانی که از پشت پوسته ی زرد رنگ شکلات همه ی دنیا را زرد می بینند ما نیز همه ی دنیایمان و حتی آخرتمان را –اگر واقعا به آن معتقد باشیم- به شکل اسکناس و چلوکباب و ... می بینیم.
امروز تمام دغدغه های والدین یک بچه آن است که وی را به مدرسه ببرند تا بتواند به دانشگاه برود. رهسپار دانشگاه شود تا بتواند مدرک بگیرد. گواهینامه ی لیسانس یا فوق لیسانس یا دکترایش را بگیرد تا بتواند کار پیدا کند و النهایه کار پیدا کند تا پول پیدا کند. همین! و این پدر و مادر وقتی به تماشای آن مصاحبه ی تلویزیونی می نشینند که نوجوانی پاکدل، مطابق با آن چه در کتاب تاریخ سوم دبیرستان خوانده است، هدف مردم آن روز ایران از انقلاب را فاسد بودن شاه و وابستگی کشور به بیگانگان معرفی می کند، خمیازه ای از سر فراموشی آن آرمانهای زیبا و دوست داشتنی می کشند و کانال را عوض می کنند! و این درد انقلاب ماست.

امروز اگر صدها نفر در غزه، هزاران نفر در عراق و افغانستان و لبنان زیر تیغ موشکهای آمریکایی-اسراییلی متلاشی شوند، اگر در دانمارک یا هلند به قرآن و پیامبر آشکارا توهین شود، اگر بر پرده ی سینماهای کشورمان فیلمهای آنچنانی باشد، اگر ماهواره را در حضور چشمان معصوم کودکانمان به تماشا بنشینیم، ککمان هم نمی گزد اما خدا نکند روزی برسد که قیمت سیب زمینی، گوجه و یا پودرشوینده چند ده تومانی افزایش یابد؛ آن روز است که رگهایمان به قطر چند میلی متر متورم شده و با تمام توان این نظام مقدس را زیر باد رکیکترین فحاشی ها می گیریم و آن گاه که نوبت به انجام وظیفه ی خودمان در فلان اداره یا بهمان مغازه می رسد به انحاء مختلف می خواهیم کم فروشی کنیم و الحق که بایستی چو بید بر ایمانمان بلرزیم!

ای کاش رفتارهامان را تغییر می دادیم و بمثابه سالهای ابتدایی انقلاب شکوهمند اسلامی، آرمانمان خدا بود و نه خرما. روزهایی که در بسیاری از نهادهای دولتی حقوق همه را روی میزی می گذاشتند و هر کسی به قدر نیازش از آن پول برمی داشت و دست آخر بیشتر پول روی همان میز مانده بود در حالیکه بسیاری از کارمندان آن نهاد در مضیقه ی شدید مالی به سر می بردند. بی شک معیشت و اقتصاد خانوار و جامعه امری مهم و غیرقابل تخدیش است لکن جانکاه ترین اشتباه ما آن جاست که این امر را به عنوان تنها مولفه ی زندگانی مان بشناسیم و سایر مهمات را به وادی غفلت بسپاریم و آن هایی که مغرضانه یا گمراهانه، به شاه ملعون و پدر سفاکش، نشان "خدابیامرز" می دهند دقیقا در همین تله افتاده اند. حواسمان باشد تا مبتلا به این سرطان روحی نباشیم.
(حضرت روح الله، ۱۲/۱۱/۵۷، سخنرانی در بهشت زهرا)
این آدم به واسطه نوكری كه داشته، مراكز فحشا درست كرده، تلویزیونش مركز فحشاست، رادیویش بسیاریش فحشاست، مراكزی كه اجازه دادند برای اینكه باز باشد، مراكز فحشاست، اینها دست به دست هم دادند. در تهران مركز مشروب فروشی بیشتر از كتابفروشی است، مراكز فساد دیگر الی ماشالله است. برای چه سینمای ما مركز فحشاست. ما با سینما مخالف نیستیم ما با مركز فحشا مخالفیم. ما با رادیو مخالف نیستیم ما با فحشا مخالفیم. ما با تلویزیون مخالف نیستیم ما با آن چیزی كه در خدمت اجانب برای عقب نگه داشتن جوانان ما و از دست دادن نیروی انسانی ماست، با آن مخالف هستیم. ما كی مخالفت كردیم با تجدد، با مراتب تجدد مظاهر تجدد وقتی كه از اروپا پایش را در شرق گذاشت خصوصا در ایران، مركز چیزی كه باید از آن استفاده تمدن بكنند ما را به توحش كشانده است. سینما یكی از مظاهر تمدن است كه باید در خدمت این مردم، در خدمت تربیت این مردم باشد و شما می دانید كه جوان های ما را اینها به تباهی كشیده اند و همین طور سایر این جاها. ما با اینها در این جهات مخالف هستیم. اینها به همه معنا خیانت كرده اند به مملكت ما.
(( می گفت روزی در دفتر کارش نشسته بود که سر و کله ی دخترک، پیدا شد. دختر شهید بود و وقتی نشست فقط به یک نکته خیره شده بود. سوالاتم را بدون هیچ گونه واکنش احساسی و عاطفی، عین یک ربات و با لحنی ثابت، پاسخ می داد؛ باصطلاح پزشکان، عین بیمارانِ "ماسکه" شده بود!
می گفت خودش چیزی بروز نمی داد اما من با این قرائن فهمیدم در زندگی این دختر گره و گیری وجود دارد. بنابه اقتضای کارم، پیگیر ماجرا شدم و اتفاقا همه چیز در همان ابتدای کار برایم روشن شد. جند سال پس از شهادت پدر، مادر دختر تصمیم به ازدواج مجدد می گیرد. اتفاقا مرد منتخب آن زن، یک عضو هیئت علمی دانشگاه بوده. بعد از این ازدواج دختر، بسیار تنها می شود و پس از چندی، ناپدری، شروع به دعوا و ضرب و شتم شدید دختر بینوا می کند.
دختر به هر ترتیبی که بود تحمل می کرد تا آن که یک روز ناپدری، دخترک را به زور در یک گونی جای داده و در صندوق عقب اتومبیلش می گذارد. بعد او را لب رودخانه ای می برد و تهدیدش می کند که اگر پایش را از زندگی شخصی مرد بیرون نکشد او را خواهد کشت. پس از این حادثه سیلی ها و لگدها همچنان ادامه داشته تا آن که بنیاد شهید از این ماجرا با خبر می شود و با شکایت به دادگاه، قرار عدم صلاحیت برای مادر و ناپدری صادر می شود و وی، روانه ی یکی از پرورشگاههای تحت نظارت بنیاد می شود.
پدربزرگ پدری دختر که خود نیز از جانبازان شیمیایی جنگ بوده است از این ماجرا مطلع شده و از بنیاد، تقاضا می کند که سرپرستی نوه اش را به او بسپارند. بنیاد نیز به همین طریق عمل می کند؛ اما پس از دو سال، پدربزرگ دختر بر اثر عوارض شیمیایی به شهادت می رسد و دختر باز هم تنها می ماند و این بار سنگین تنهایی باضافه ی بی پولی و افت تحصیلی شدید، آنقدر بر او فشار وارد می کند که به من مراجعه نمود...))

این ماجرای دردناک و رقت بار، نه داستان یک فیلم سینمایی است و نه حاصل اوهام نگارنده. این ماجرا، شرح حکایت دردناک نوع زیستن بسیاری از فرزندان معظم شهداء است که یکی از مسئولین برایم تعریف می کرد. حکایت خلاء عاطفی شدیدی که این عزیزان با آن دست و پنجه نرم می کنند، خلائی که جامعه ی بی مروت و قدرناشناس امروز ما، کاملا آن را به ورطه ی فراموشی سپرده است.
ای کاش این جامعه تنها فراموش می کرد ولااقل نمک به زخم آنان نمی پاشید. می پرسید چرا نمک به زخم؟ آری! بسیاری از استادان و دانشجویان "کم مغز" دانشگاهها را می گویم که به فرزندان شاهد، اغلب به دید موجوداتی کودن و نفهم می نگرند که با زور سهمیه به دانشگاهها راه یافته اند. کم مغزند چون اینقدر نمی دانند که یک فرزند شهید برای راهیابی به یک رشته، باید 80 درصد نمره ی آخرین فرد پذیرفته شده در آن رشته را کسب نماید، پس به لحاظ علمی چیزی از بقیه ی دانشجویان کم ندارد. کم مغزند چون یادشان رفته که ناموسشان و جانشان و مالشان به قیمت جان پدران همین بچه ها، از تعرض و تجاوز بعثی های کافر، مصون و محفوظ ماند. و این کم مغزی این افراد سبب شده که بچه های شهید بجای افتخار به پدرانشان، خجالت بکشند که خود را فرزند شهید معرفی کنند و مدام از تصور پدرشان فرار کنند.

بي اغراق، اگر يک وزير آموزش و پرورش بخواهد، نقش وزير آموزش و پرورش بودن خود را "به خوبي" ايفاء کند، در بين تمام وزراء سنگين ترين وظيفه را بر عهده خواهد داشت. علاوه بر پرسنل و مواجب بگيران عديده اي که وزير، مسئولیت تامين معيشتشان را بر عهده دارد، بايستي ملتزم و جوابگوي "آموزش" و "پرورش" سيل ميليوني دانش آموزان دبستاني و راهنماييايي و دبيرستاني باشد.
البته امروز وظيفه ي اخيرالذکر تقريبا به ورطه ي فراموشي سپرده شده است و تمام همت و تقلاي يک وزير، مصروف پرداخت حقوق و سنوات و عيدي و ساير مزاياي صنف فرهنگيان - که بزرگترينِ اصناف کشور محسوب مي گردند- مي شود و در اين بين تنها چيزي که قرباني مي شود، "تربيت" بچه مدرسه اي هاست.

اين ماجرا را مي توان "فاجعه" خواند و سنگيني اين فاجعه زماني آشکارتر مي نماياند که بدانيم، بسياري از خانواده ها، با اعتماد به نظام اجتماعي، براي فراغ بال خويش، تربيت فرزند خود را به جامعه و در معناي خاص آن به مدرسه سپرده اند و خود را از زیر بار سنگین "تربیت" فرزندشان رهانیده اند، غافل از آنکه اين مدارس، تبديل شده اند به محل آموزش و داد و ستد رکيکترين الفاظ و فحاشی ها، سيگار و حشیش و اکستازی و هروئین و سي دي هاي مستهجن و حتي امروز ... .
شرم دارم اين حقيقت را بگويم اما مي گويم تا شايد بيدار شويم و هرچه زودتر دست به کار شويم:
يکي از دوستان طلبه ي ما نقل مي کرد که يک سال، دبير تربيتي يکي از مدارس راهنمايي پسرانه شدم، در همان جلسه ي اول به بچه ها گفتم هر درددلي داريد روي کاغذ برايم بنويسيد. بچه ها حريصانه دست به قلم شدند و بمعني واقعي کلمه درددلهايشان را نوشتند؛ فکر مي کنيد نتيجه چه بود؟ مي گفت تعداد زيادي از اين بچه ها از آزار جنسي خود توسط ديگر دانش آموزان شکايت مي کردند. يعني مدرسه به جاي اينکه محل آموزش و تربيت و پرورش بچه هاي ده دوازده ساله شود به محلي براي شکنجه ي روحي و جسمي آنان مبدل گشته بود. تصور بفرماييد که همين بچه ها، يک يا چند سال بعد به دبيرستان پاي خواهند گزارد و ... . تو خود بخوان حديث مفصل از اين مجمل!

نقطه ي اوج اين حکايت تکاندهنده آن جاست که بدانيم قوام و پي ريزي شخصيت يک انسان در سنين 10 الي 20 سالگي ريخته مي شود و اين سنين، دقيقا در همان بازه ي سنين بچه هاي راهنمايي و دبيرستان است و به اين ترتيب نتيجه آن مي شود که در سن شکل پذيري شخصيت يک فرد به جاي آنکه او را با مفاهيم اخلاقي و تربيتي و ارزشي آشنا ساخته و برای ورود موثر به جامعه آماده کنیم، نمايشگاهي از انواع و اقسام خلافها – اعم از سبک و سنگين- را برايش فراهم ساخته ايم و تربيت مطابق با همان وسايل و آلات را در وجودش نهادينه ساخته ايم.
فکر می کنم اگر بخواهیم ریشه های معضلات و چالشهایی را که جامعه ی امروز ما با آنها دست و پنجه نرم می کند، دسته بندی کنیم، علت العلل اکثر این بحران ها را در همین آموزش و پرورش ناصحیح در مدارس باید بجوییم.
_________________________
بعدالتحریر:
- ای کاش همه ی منتقدین دولت بعد از پی بردن به خبطشان حداقل این نیمچه انصاف را داشتند.
