البته این امر بی سابقه نبود؛ سهمیه بندی بنزین، لزوم سرشکن کردن سازمان مدیریت در استانداریها، اصلاح ساختار بانکها، اصلاح سیستم بودجه نویسی، کم کردن تعداد شوراها، اجرای نظام پرداخت هماهنگ حقوق و ... نیز در دوران خاتمی و هشت سال قبل از آن نیز وضعیت مشابهی با مسئله ی نقدی کردن یارانه ها یافت.
درباره ی چرایی این دوگانگی در قول و فعل حضرات دوم خردادی و تکنوکراتها و الباقی طفیلیهاشان 2 پاسخ روشن وجود دارد؛ "ترس" و "قدرت"!
به هرحال تمام این پروژه ها، پروژه های سنگینی بودند که اجرای هرکدام از آنها به مثابه جراحی بسیار صعب اما لازم اقتصاد بیمار کشور بود و نمی شد با اشکها و لبخندها و نطقهای خاتمی آن را حل کرد. عنصر حیاتی این اقدامات مقادیر معتنابهی "جگر" بود نه اقدامات فانتزی و ژله ای! البته اگر هم فرض کنیم که آمریکا و اسراییل مقداری جگر مصنوعی به این آقایان داده بودند، بازهم ترس از "از دست دادن قدرت" مانع از ریسک کردن آنان می شد. و اینها مولفه هایی بود که علیرغم دم زدن دم به دم این حضرات از مردم و جمهوریت و دموکراسی، این گونه منافع همان مردم را به بازی بگیرند.
قرار نیست محمود احمدی نژاد همه ی این طرح ها را ایده آل و بدون هیچ اشکالی اجراء نماید، کما اینکه در روند سهمیه بندی بنزین و اصلاح ساختار سازمان مدیریت و چند طرح دیگر ضعفهای چندی را از سوی دولت شاهد بودیم و نیز متاسفانه شاهد آن هم هستیم که دولت نهم هنوز لایحه ی جامع خدمات کشوری را ابلاغ نکرده است اما مساله ای که فاصله ی دولت نهم را از هشتم و هفتم و در مواردی از ششم و پنجم زیاد می کند، تهور و شجاعت یا همان جگرداری دولت در اجرای این پروژه هاست.
پروژه هایی که ممکن است در کوتاه مدت فحش و ناسزاها و ناراحتی های مردم را در برداشته باشد و در بلندمدت فراموشی مردم را. اما آنچه مهمتراست و خدا هم همان را مقرر داشته منافع مردم است که دولت احمدی نژاد برای رسیدن به این هدف هرکاری را کرده که شاید این امر به قیمت انتحار سیاسی برای این دولت تمام شود اما...
اما مگر نه این است که هیچ سعادتی بالاتر از شهادت نیست.
این روزها در مجلس، بحث بررسی اعتبارنامه های نمایندگان منتخب مردم مطرح است. 15 شعبه برای بررسی اعتبارنامه ی 290 نماینده. از قضا همین روزها، ایام سالگرد ارتحال ملکوتی حضرت امام(ره) نیز هست. حالا ربط این ۲ ماجرا چیست توجه بفرمایید:
" و از نمایندگان مجلس شورای اسلامی در این عصر و عصرهای آینده می خواهم كه اگر خدای نخواسته عناصر منحرفی با دسیسه و بازی سیاسی وكالت خود را به مردم تحمیل نمودند، مجلس اعتبارنامه آنان را رد كنند ونگذارند حتی یك عنصر خرابكار وابسته به مجلس راه یابد."
گذشت و گذشت و 8 سال دیگر هم گذشت! اما باز هم مردم نتوانسته بودند بخندند؛ چه شده بود؟ این سیب که دیگر خیلی خوش تیپ بود، تازه کلی سیب در "فضای باز" مراتع و جنگلهای روزنامه ها و سینماها و وزارتخانه ها و ... روییده بود! چه شده بود؟ باور کردنی نبود! سیب ها بشدت مسموم بودند! نه با آفات طبیعی بلکه با کودهای شیمیایی و مصنوعی شرکت "پوپر" و شرکاء.
حالا مردم هم گرسنه بودند و هم بیمار و این وسط تکلیف لبخند، روشن است. در تمام این دوران، باغبان پیر کشتزار سیب، کارگران را بارها ندا داد که این کودها مسموم است و از "پایگاه دشمن" وارد شده است. اما کارگران با مشارکت کارگزاران، راه خود می رفتند و کاملا با توجه، بی توجهی می کردند به باغبان پیر!
باغبان، نصیحت کرد که آی مردم برگردید به "اصلِ" سیبها و محتوا را بچسبید و رها کنید این پوسته ی بزک شده را و مردم هم که خسته شده بودند از این مشاطه گری ها بازگشتند به سیب خمین! عجب سیبی بود سیب خمین؛ در هزار توی پر و پیچ و خم این 16 سال مردمی که سیبهای پوسیده و مسموم به دستشان رسیده بود، حالا قدر سیب خمین را می فهمیدند و حالا پس از 16 سال، سالگرد 14خرداد معنایی دیگر داشت! معنای اصالت، نه معنای خودفروشی!
سومین روز از چهارمین ماه سال 84 بود و موعد دوباره ی انتخاب سیب، خوشبختانه سیبها درهم نبود و مردم می توانستند سوا کنند و کردند و این بار روسیاهی ماند به سیب سرخ آدم و حوا!
سیب منتخب، ریزه میزه و رنجور بود، بخلاف سایر سیبها! اما مردم با رهنمون باغبان پیر، فهمیده بودند که علیرغم ظاهر و نپختگی آن سیب، باطنش خیلی شبیه به سیبهای خمین هست و همان را با جان و دل انتخاب کردند.
تمام تفاوتها از مقایسه ی 2 سیب شروع شد! یکی قرمز و خوش رنگ و لعاب و دیگری زرد و با ظاهری رنجور! اما ملت باطن ها را شناخته بودند. سیب زرد اما "خوش درون" که این بار توانست پس از مدتها لبخند را به لبان مردمان بازگرداند هم آفت دارد، خیلی هم دارد اما همان محتوای خوب، خیال خیلی ها را از جمله باغبان پیر و فرزانه ی قصه ی ما را راحت می کرد.
همه ی این ها درست! اما گاهی آفت از ظاهر سیب به باطن سیب منتقل می شود و آن گاه ... .
