ایام ، ایام امتحانات است و ما درگیر کتابخوری های شب امتحان لهذا مجالی به جهت به یوم نمودن فضای سایبری خودمان تا هفته آینده دست نخواهد داد بدین سبب و برای تدارک این ثلمه ناگوار و سوزناک بر آن شدم تا با استراق مطلبی از یکی از همین دوستان سایبری صرفا به پر کردن فضا(foza)! بپردازیم ، این وجیزه را از وبلاگ داداشمان دودر نمودیم(nomoodim) و داداش هم اغلب عادت به ذکر منبع وجیزه ندارند!!! اگر منبع را یافتید ما را آدم حساب نموده و باهامان در میان گذارید
ما را بخاطر نگاشتن این اسلوبی عفو بفرمایید ، افکتهای باغ مظفر برادر پاسدار دکتر(!) ضرغامیست
توجه بفرمایید...
-----------------------------------------------------------------------
يك نمايشنامه اكشن
تركيب اين شوراي شهر تهران، آينده پرسوژهاي را براي من و هر طنزنويس ديگري نويد ميدهد.
با اجازه همگي، براي اينكه خجالت همه بريزد، با يك نمايشنامه طنز به استقبال شوراي شهر بعدي و اعضايش ميرويم.
پرده اول، انتخاب شهردار. مكان: شوراي شهر. زمان: روز
مهدي چمران [در جايگاه رئيس]: امروز ميخواهيم در مورد انتخاب شهردار تصميمگيري كنيم. هركس نظري دارد، بگويد.
[همهمه] سكوت كنيد... اينطوري كه نميشود عزيزان... يكي يكي حرف بزنيد... آقاي طلايي بفرماييد.
مرتضي طلايي [در جايگاه نايب رئيس]: شك نيست كه فرمونده خودم، آقاي قاليباف، خيلي خوبهس، ماهس.
معصومه ابتكار: آه چه ميگويي آقاي طلايي، محال است ما بگذاريم نظاميها امور را قبضه كنند.
مرتضي طلايي: شما چيچي ميگوي؟ اهانت به مأمور حين انجام وظيفه؟! چشمم روشن! دستور بدم بازداشتت كنن؟
هادي ساعي: هركس حرمت بانوي اصلاحات را نگاه ندارد، با آبدوليوچاگي من طرف خواهد بود... سردار مردار هم حاليام نميباشد.
رسول خادم: بگير بشين بچه جان... مو خودم ده تاي تو رِ حريفم... به مو ميگن رسول پهلوون... تا حالا رو دست مو پهلوون نيومده...
عليرضا دبير: هرچند كه ما به بچههاي شابدوالعظيم قول داده بوديم اگه اومديم شوراي شهر، جيكمون درنياد كه سوتي نديم، ولي اگه يه بار ديگه ملت تو كشتي قپي بيان... .
چمران: خواهران.. برادران... خواهش ميكنم... اين ديگر چه اوضاعي است راه انداختهايد... چرا چون كودكان با هم سخن ميگوييد؟ ... فراموش نميكنم خاطرهاي از برادر بزرگوارم را آن روز كه... .
محمدعلي نجفي: حالا قبل از اينكه شما خاطراتگويي كنيد، بنده ميخواستم عرض كنم كه لطفا آشنابازي و پارتيبازي را داخل به ماجراي شهرداري نكنيد.
حسن بيادي: آقا را! ... ببين چه كساني از پارتي و آشنا حرف ميزنند... ننگ بر كارگزاران باد، اف بر شما باد... اصلا اف بر همه اصلاحطلبان باد.
هادي ساعي [رو به مسجد جامعي]: حاجي بزنم... شل و پلش كنم؟
پروين احمدينژاد: من هرچقدر ميخواهم در مجلسي كه نامحرم هست، حرف نزنم، ميبينم نميشود... اصلا كي حرف آشنا و پارتي زد كه شماها شلوغش ميكنيد؟... حاج آقا چمران ميخواستند خاطرهاي از برادر بزرگوارشان بگويند كه شما شلوغش كرديد... اخلاق كجا رفته؟ بچهها احترام برادر بزرگتر واجب است و هر كس احترام برادرش را داشته باشد، هم در اين دنيا خير ميبيند هم در آن دنيا... .
معصومه ابتكار: مثل اينكه خانم احمدينژاد اينجا را با كلاسهاي درسشان در دبيرستانهاي دخترانه اشتباه گرفتهاند!
خسرو دانشجو: به به! ... چشمم روشن!... اهانت به همشيره آقاي رئيسجمهور؟!
اكنون من پيامي به بر و بچز در استانداري و وزارت كشور خواهم فرستاد و به چشم خود ميبينيد آنچه خواهيد ديد.
مرتضي طلايي: اصلا همچي كاري نكنين... پليس 110 هست به چي خوبي... من الان بيسيم ميزنم... [يك لحظه مكث] ئه، راستي من كه ديگه اومدم بيرون... بيزحمت خودتون زنگ بزنين.
عباس شيباني: اي بابا... صلوات بفرستيد... شما هم مثل دختر و پسر و نوه من هستين... خوب نيست اينقدر واسه اين چيزاي بيارزش حرص بخورين... من يادم مياد وقتي جوون بودم، حالا دقيق يادم نيست، دوره احمدشاه بود يا ممدليشاه، يه بار سر گذر، دو نفر ميخواستن دعوا كنن، ولي نكردن... حالا من نميفهمم بچههاي اين دوره و زمونه چرا اينقدر جوشي شدن!
معصومه آباد: پدر جان اشكال از ژنهايشان است. من خودم دكتراي مامايي و اسپرموگرافي دارم در اين زمينه.
عليرضا دبير [با قهقه]: ئه جدي... شما ماما هستين آبجي؟... شوراي شهر چيكار ميكنين؟
حبيب كاشاني: عيبه!
دبير: جانم؟! كي حرف زد دو خمش رو بيارم بالا؟
كاشاني: پسر جون كفر منو بالا نيار كه همين چفيه رو ميكنم تو حلقت ها!
[دبير به سمت كاشاني خيز برميدارد، رسول خادم در ميانه راه او را بزكش ميكند، هادي ساعي به نيت يك ضربه چرخشي دورخيز ميكند، حبيب كاشاني به طرف ساعي حمله ميبرد، خسرو دانشجو از شلوغي استفاده كرده و صندلي را برميدارد كه از پشت بكوبد به كاشاني، حمزه شكيب (كه نامش در هر دو ليست بوده) نميداند طرف كاشاني را بگيرد يا دانشجو را و عاقبت تصميم ميگيرد يك تكل از پشت روي نجفي برود. نجفي كه خودش استاد اين كارهاست، پشت سر چمران قايم ميشود. چمران كه از اين بيحرمتي خونش به جوش آمده، به ياد خاطرهاي از لبنان ميافتد، اما همين كه كلمه «برادر» از دهانش خارج ميشود، پروين احمدينژاد اين را به خودش ميگيرد و كتاب «احمدينژاد معجزه هزاره سوم» فاطمه رجبي را درميآورد تا بخشهايي از آن را بخواند. معصومه آباد، سعي ميكند توضيح بدهد كه معجزه در علم ژنتيك جايگاه محكمي ندارد. معصومه ابتكار كه به ياد جواني و لانه جاسوسي افتاده، جيغ ميزند: «اينجا محاصره است، همهتون گروگان هستيد»... سكوت حكمفرما ميشود و همه سر جاي خود فيكس ميشوند].
عباس شيباني: حالا كه نميخواين براتون بگم احمدشاه چي گفت، منم ديگه خاطره نميگم... بجاش ميرم نون سنگك بخرم.
[پرده ميافتد]

الا مس ها که در گرد و غبارید
به اکسیر ولایت دل سپارید
طلا آنگه طلای ناب گردد
که در هرم ولایت آب گردد
نماز بی ولایت بی نمازیــــــــست
تعبد نیست،نوعی حقه بازیــــــست
ولایت چیست در خون غوطه خوردن
کلید سینه بر مولا ســـــپردن
حسین بن علی در خون شنا کرد
مرا با این حقیقت آشـــــنا کرد
ولایت بی ولا معنا نـــــــــــــــدارد
نجف بی کربلا معنــــــــا ندارد
علی تنهاست در یک قوم گمراه
زبانش را که میفهمد به جز چاه؟
پس از او کیسه نان و رطب کو؟
صدای ناله های نیمه شب کو؟
عید موفور و سرور غدیر بر تمام شیعیان جهان به ویژه سادات عزیز بالاخص خودم مبارک باد
این ماجرا کاملا واقعی است
پدرم را نمیشناسید ...
او وقتی می خواهد چای بریزد، وقتی می خواهد وضو بگیرد یا وقتی می خواهد جورابش را بپوشد، با سختی و مشقت زیادی این کارها را انجام می دهد، از بعد از جنگ وسیله ای به نام چنگال برایش غریبه شده است چون دست چپش را از دست داده است ...
از بچگی هر وقت می خواستم در گوش چپش چیزی بگویم متوجه میشدم که پدرم متوجه حرفهایم نمی شود چون گوش چپش فقط 10 % شنوایی دارد ...
پدرم چند باری تصادف کرده بود که هر بار مقصر او بود چون چشم چپش فقط 25 % بینایی دارد ...
همیشه از سرماخوردگی می ترسد چون آدم های تک کلیه ای در سرماخوردگی ، کلیه دیگرشان در معرض آسیب جدی است ...
تمام این بلاها را یک موشک بر سر پدرم آورد و او یکی از صدها هزار نفری است که طعم تلخ و شیرین دفاع مقدس 8 ساله را چشید، جنگی که عرب ملعونی به نام "صدام حسین" آتشش را برافروخت، همان که چند روز قبل دنیا ، بریده شدن نفس آلوده اش را به نظاره نشست.
... ان الباطل کان زهوقا

اما حیف ...
چه پدران و مادران شهیدی بودند که آرزوی دیدن هلاکت این رجل خون آشام را داشتند اما اجل مهلتشان نداد، چه جانبازان شیمیایی و قطع نخاعی و ... بودند که امید به زنده ماندن تا روزی را داشتند که صدای شکسته شدن گردن صدام به گوش رسید، اما درد امانشان نداد ...
کاش قلب سیاه صدام زودتر از کار می افتاد، اما نه به دست اربابانش بلکه توسط مردمی که 8 سال پی در پی از او زخم خوردند.
مهم نیست ...
چون من لذت خودم را بردم و چقدر شاد شدم وقتی دیدم پدرم، سید جلیل، هلاکت صدام را دید و از هلاکتش دلشاد شد. الحمدلله
در این چند هفته اخیر دید من نسبت به مجلس خیلی دقیقتر شد.
قبلا بسیاری از مسائل درباره مجلس هفتم برایم گنگ و مبهم بود چون بسیاری از نمایندگان بر خلاف آرم اصولگرایی که با استمساک به آن ذهنهای مردم را به سوی خود جلب کرده بودند و روی کرسیهای سبز مجلس نشسته بودند ، به رفتارهای خلاف اصولگرایی و ارزش محوری روی آوردند.
اما به دلایل زیادی این تناقض در رفتار وکلای مردم برای خیلیها از جمله خودم زیاد ملموس نبود به خصوص تا قبل از انتخابات ریاست جمهوری.
از آن روز که به کسانیکه ادعای اصولگراییشان گوش عالم و آدم را کر کرده بود، رای دادم تا چند هفته منتهی به انتخابات ریاست جمهوری نمایندگان منتخب مجلس هفتم را منتهای اصولگرایی می دانستم. شاید اگر همان روزها مطالعه بیشتری داشتم پی به تو خالی بودن این شعارها - حداقل درباره تعدادی از نمایندگان پر طمطراق مدعی اصولگرایی- می بردم.
اما با حمایت بیش از 100 نفر از نمایندگان مجلس شورای اسلامی از آقای هاشمی رفسنجانی که در میان آنها تعداد زیادی از مدعیان اصولگرایی هم دیده می شد و نیز هواداری تعداد زیادی از آنتی هاشمی های دو آتشه مجلس نظیر توکلی و نادران و زاکانی از "محمد باقر قالیباف" که اتفاقا ایده هایش وجه اشتراکات بسیار زیادی با "اکبر هاشمی رفسنجانی" داشت(!) فضای حاکم بر مجلس کم کم برایم روشن شد.
احمدی نژاد در میان نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری سمبل بسیار روشن تفکر اصیل انقلابی بود ولی بسیاری از داعیه داران این تفکر با غرض ورزی یا مصلحت اندیشی چشم خود را به روی این حقیقت بستند.
از فردای رییس جمهور شدن دکتر احمدی نژاد ،سیل انتقادات همین حضرات به سوی دولت گسیل شد. با کمال تعجب این انتقادات از سوی کسانی مطرح می شد که خود را "ذوب در اصولگرایی" می دانستند! با ایفای بسیار عالی نقش نمایندگان اقلیت مجلس(اصلاح طلبان) توسط نمایندگان مدعی اصولگرایی در انتقادات بی مهابا از دولت ،عملا دوم خردادیهای مجلس به مگس پرانی مشغول شدند.
ویژگی این انتقادات آن بود که خوراک اصلی و غالبا تیتر یک روزنامه هایی مثل گاردین و نیویورک تایمز و شرق خدابیامرز و اعتماد ملی و سایتهایی مثل بی بی سی و روز نت و آفتاب نیوز می شد.
البته درباره انتقادات این دوستان دو حالت وجود دارد یا واقعا دلسوزانه است یا مغرضانه. اگر این داد و بیدادها مغرضانه بوده که تکلیف روشن است لیکن اگر این رجال عزیز به نیت دلسوزی برای دولت و مردم انتقاد می نمایند چرا این ساز مخالف خود را پشت میکروفون می نوازند و بقول" مهدی محمدی" سرمقاله نویس روزنامه کیهان به چه علت "دعواهای خانوادگی را به خیابان میکشانند؟!"
در این باره حرف زیاد است و فرصتی مستوفا میطلبد اما برای اطلاعات بیشتر شما توصیه میکنم اینجا و اینجا را کلیک بفرمایید.
اما می رسیم به دسته گل آخری که مجلس محترم به آب داد و تمام شکها را به یقین مبدل ساخت و آن نامه221 تن از نمایندگان مجلس خطاب به رهبری در تشکر از اقدامات عبدالله جاسبی بود.
از دوستی شنیدم حدودا یک چهارم از نامه هایی که در سفرهای استانی به رییس جمهور می رسد درباره شهریه های دانشگاه آزاد است و این مساله تبدیل به دغدغه ای جدی برای رییس جمهور شده است و به همین خاطر وی سخت پی گیر کاهش شهریه های دانشگاه آزاد گشته است. اما پس از بیست و اندی سال نمایندگان عزیز عدل در این روزها که این برخورد بین دولت و دانشگاه آزاد اتفاق می افتد و آقای هاشمی این برخورد را شرارت و موذیگری می خواند ،برای تشکر از جاسبی و خدمات(!)ارزنده اش در دانشگاه آزاد ، به مقام معظم رهبری نامه نگاری می کنند.
پر واضح است که این اقدام مجلس سیگنالهای بسیار روشنی را هم به دولت و هم به سوی هاشمی و جاسبی می فرستد. پیام مجلس به هاشمی آن است که آقا ما هنوز در رکابیم و نوکر حلقه به گوش و تا آخرین نفس مقابل بدخواهانتان ایستاده ایم و پیامش به دولت نیز آنستکه اگر بخواهی این اقداماتت را ادامه دهی چون کوه جلویت می ایستیم و ...
به هر حال مجال نبود به ابعاد دیگر اصولگرایی مجلس هفتم بپردازم ولی امیدوارم تنهایی این دولت را در مقابل جریانات موجود در کشور که یکی اش مجلس است را درک کرده باشید؛ قوه قضاییه و دیوان عدالت و مجمع تشخیص و احزاب و ... بماند

