نزدیکیهای ظهر بود باتفاق بچه ها دم در یک مغازه بودیم که ناگهان چشمم به دختری افتاد که مثل آدمهای شکست خورده به تیر چراغ برق تکیه زده بود. دخترک حجاب پریشانی داشت. دقیق که به او نگاه کردم متوجه شدم به چند دخترک سانتی مانتال که ظاهرا از دانشجویان دانشگاه آزاد بودند خیره شده و به ظاهرحسرت پوشش آنها را می خورد فهمیدم حجاب را به زور پدر و مادرش انتخاب نموده به حال هر دو طرف دلم سوخت چون از طرفی می دیدم که آن دخترکان بزک کرده مثل ابزار و دستمایه و وسیله ای برای رفع حوائج حیوانی برخی از پسران آن اطراف شده اند و ارزش انسانی خود که بالاترین ارزشهاست را صرف اطفا غریزه خود نمایی خود می نمایند و در دیگر سو آن دختر ناراحت قدر گوهری را که داشت نمی دانست و حسرت استفاده ابزاری شدن از خود را می کشید!!!

حتما می پرسید چرا از مقداری پارچه برای پوشش بعنوان "گوهر" یاد نمودم به دلایل مختلف که یکی از مهمترین آنها همان بود که قبلا هم ذکر کردم یعنی " حفظ کرامت و ارزش زن "
دلایل قاطع دیگری نیز برای این اصل وجود دارد که ترجیح می دهم بجای بیان مثنوی هفتاد من کاغذ به چند آمار که نقل قول از خود غربیهاست اکتفا نمایم:
************
- در 35 سال گذشته، تعداد كودكاني كه از زوجهاي غيرمزدوج در اروپا متولد ميشوند، حدود شش برابر شده و آمار كودكان نامشروع به حدود يك كودك از هر سه كودك رسيده است كه اين امر، باعث تغيير چهره خانوادههاي اروپايي شده و آنان را از قالب شناسايي خارج كرده است.
-در آلمان، تحقيقات اخير اداره آمار فدرال آلمان نيز نتايج مشابهي را به دست داد: تنها 38 درصد زنان و 30 درصد مردان، ازدواج را جزيي لازم براي زندگي با شخص ديگر ميدانند.
- مطابق آخرین آمارهای مرکز ملی آمار سلامت در ایالات متحده 29 درصد از کودکانی که سال گذشته در ایالات متحده متولد شده اند از مادرانی بدنیا آمده اند که هرگز ازدواج نکرده اند.
- در سال گذشته 1.5 میلیون کودک بدون مشخص بودن پدر آنها از مادرهایی بدنیا آمده اند که هرگز ازدواج نکرده اند.
-دفتر حقوق بشر سازمان ملل: سالانه در آمریکا 50000 نفر بر اثر خودکشی میمیرند
- طبق آمار سازمان بهداشت جهانی (WHO)کمترین میزان خودکشی در کشورهای اسلامی و نیز کشورهای آمریکای لاتین و بالاترین میزان خودکشی درکشورهای اروپای شرقی و آمریکا گزارش شده است
- راديو فرانسه- کودکان متولد شده خارج از ازدواج (نامشروع) 46% کودکان فرانسوي را تشکيل ميدهند، اين رقم در سال 1968 تنها 6% بود.
- سالانه در دنیا بیش از ۱۵۰۰۰۰۰۰۰ (صد و پنجاه میلیون) اسقاط جنین صورت می گیرد
به دهۀ 50 برگردیم: وقتي در ارديبهشت 54 اعلاميه تقي شهرام منتشر شد و همگان فهميدند كه سازمان، مواضع خود را تغيير داده و ماركسيست شده است، رفسنجاني متوجه شد كه وحيد افراخته و بهرام آرام و ساير دوستان او از ابتدا قابل اعتماد نبوده اند و از همين رو به نجف شتافت تا پس از زيارت حرم ،به ديدن رهبر و استاد تبعيدي اش بشتابد و بگويد: «اماما! چه خوب شد كه شما حرف ما را گوش نداديد و از سازمان حمايت نكرديد. اگر حمايت كرده بوديد، الان كه اين ها مواضع خود را اعلام كرده اند، براي نهضت ما خيلي بد مي شد.»

اين ضربه اما باعث نشد كه هاشمي رفسنجاني با دوست قديم قم، به اتفاق نظر برسد. دو شيخ: هر دو از كوير ايران، و هر دو همسن: متولدين 1313، همچنان رفاقت را با چاشني گله وشكايت پيش مي برند.
آنان هر كدام راه خود را مي رفتند: رفسنجاني به اروپا رفت تا اختلافات بين «قطب زاده» و «بني صدر» (در اروپا) و دكتر يزدي(در آمريكا) و جلال الدين فارسي (در لبنان) را حل كند; نوزده ایالت از ایالت های آمریکا را به همراه برادرش محمد (که در آمریکا ساکن بود) بگردد، و پس از بازگشت، بنابر اعترافات بعضی از اعضای مجاهدین خلق، به جرم حمایت از سازمان محکوم شده و به زندان بيفتد و تا آخر عمر حكومت پهلوي در زندان باقي بماند.تا همسر صبورش «عفت مرعشي» دختر آيت الله اخوان مرعشي، تربيت فرزندانشان: محسن، فاطمه، فائزه، مهدي و ياسر رابه عهده گيرد و سوار بر ماشين آخرين مدل اتوماتيك خود، وارث مشكلات و همچنين ثروت همسر مبارزش باشد ثروتي ناچيز: «سهامي در باغ رفاه كرج» و همچنين شركت ساختماني «دژ ساز» كه شوهرش از دهه 40 تاسيس كرده بود و پاساژ خيابان سعدي و مختصري هم در اين طرف و آن طرف كه يا مصروف مبارزه با رژيم مي شد و يا صرف اداره خانواده ساكن در منزل بزرگ «دزاشيب شميران»،در ديگر سو،

مصباح نيز مشغول تربيت طلايي بود كه بعدها پس از انقلاب، همگي از مديران و اطرافيان رفسنجاني شدند: «فلاحيان»، «پور محمدي»، «محسن اژه اي»، «نظام زاده»، «علی یونسی»، «روح الله حسینیان»،«محمدی عراقی» و حتي كساني مثل «كرباسچي» و «دكتر هادي» و «علي جنتي» نيز از طلاب همان مدرسه يا همان موسسه اند. بگذريم از اينكه رئيس جمهور سيد محمد خاتمي نيز، مدرسه حقاني را «كانون طلاب روشنفكر» و «محلي زنده و پويا» مي دانست و افتخار خود را رفت و آمد به آن مدرسه، مي شمرد. کرباسچی با هوش سرشار خود، دروس مدرسه را به سرعت خواند، و از دوره های فلسفی مصباح، استفاده ای نبرد، و با عجله نزد آیت الله یوسف صانعی رفت تا برای او درس خصوصی بگوید، و بالاخره هم با یکی دیگر از طلاب مدرسه حقانی، همان «عرفا»ی مشهور، عضو مجاهدین خلق شد و تاسف استادانش را برانگیخت. کرباسچی بعدها در سیستم جمهوری اسلامی باقی ماند، اما «عرفا» بر سر مجاهدین خلق لجاجت و تعصبی، نشان داد که باعث حذف او شد. کسی نمی داند عرفا و سایر دوستانش کجایند ولی سرنوشت آنها، دلیل خوبی برای شاگردان مصباح است که می گویند:« ببینید! هر کسی با اندیشه اسلامی آشنایی عمیق نداشته باشد منحرف می شود،و هم برای خود و هم برای جامعه درد سر درست می کند.»
باري! انقلاب پيروز شد مصباح بر خلاف خيلي از دوستان خود، مشاغل حكومتي را نپذيرفت و همچنان شاگردتربيت كرد. تا بدينجا رسيد كه منظم ترين و شلوغ ترين حلقه درسي دوره معاصر ما متعلق به اوست. ولي نه مثل حلقه هاي درسي سنتي حوزه ها. نه! او همه را بر سر درس خود نمي نشاند. بلكه محيطي فراهم كرده كه شاگردانش دروس مختلفي بخوانند و در كنار رسيدن به مقام اجتهاد، با علوم گوناگوني، همچون اقتصاد، روانشناسي، جامعه شناسي، فلسفه غرب و... آشنا شوند. ولي جو بگونه اي است كه همگي خود را شاگرد و مريد او مي دانند. اينان آرام آرام خود تبديل به اساتيد حوزه شده اند و نامي در كرده اند. دروس حوزه به سه مرحله تقسيم مي شود: مقدمات( 3 سال) سطح (7 سال) ودروس خارج(كه اجتهادي وتخصصي است واستاد حتما بايد مجتهد باشد).
امروزه شاگردان مصباح در كنار كار با او، سطح و خارج تدريس مي كنند، و با استقبال طلاب و دانشجويان جوان رو به رو هستند چرا كه معمولاً: خوش برخورد، منظم، مسلط به دروس و آشنا به جهان امروزند. بعضي از آنها به هنگام خداحافظي آدرس ايميل(E-mail) خود را به شما مي دهند و اگر در اروپا و آمريكا ساكن باشيد حتماً با شما يادي از خاطرات ساليان سكونتشان در آنجا مي كنند.
دكتر مرتضي تهراني امام جمعه سابق نيويورك سيتي، دكتر بي ريا امام جمعه و روحاني سابق ايالت تگزاس، فياضي(كه صاحب سبك در فلسفه است)، مير سپاه، سيد محمد غروي(كه در سالهاي اخير به عضويت «جامعه مدرسين» پذيرفته شد)، محسن غرويان(كه مصاحبه اش با روزنامه شرق، موجبات نارضايتي قم را فراهم كرد و از طرفي حرفهايش در باب جمهوريت، قم را خوشحال نمود) طباطبائي(كه مدير مشهورترين حوزه علميه زنان است)، سيد هادي رفيعي(كه به علت كارهاي علمي و فقهي، چهره سنتي جمع و مطلوب سالخوردگان و آيه الله هاي با نفوذ قم است) و بالاخره فرد دوست داشتني اين جمع: مؤيدي كرمانشاهي(كه در بين طلاب جوان، «چهره اخلاقی و تربیتی» او ، «تسلط علمی – ادبی» اش را از نظر ها پنهان داشته است) و ده ها تن ديگر كه امروزه حتي در مراكز حكومتي يا دانشگاهي نيز حضور دارند، همگي، علي رغم آنكه از اساتيد حوزه اند اما وقتي كه در نزد آنان، نامي از مصباح مي بري، با احترام، و با اعجاب، از او ياد مي كنند، تو گويي مصباح پديده اي است.
نمي دانم آيا پديده به ميدان مي آيد؟ راستي چرا نسل جوان ساكن در ميان درياي فارس و درياي مازندران فقط بايد تيپ مشخصي از روحانيون را در مصدر كار ببينند؟ و چرا بايد فقط عكسي از دو جناح راست و چپ در قاب ذهن آنان باشد؟ حال كه رئيس دولتي انتخاب شده كه خارج از محدوده هزار فاميل بوده، چرا نبايد چهره هاي روحاني جديدي به چشم آيند، چهره هايي كه سواد حوزوي را (كه جناح چپ از آن بي بهره اند) با تسلط بر علوم و مباحث و چالش هاي فكري روز آمد (كه معمولاً جناح راست فاقد آن است) جمع كرده باشد؟ اين سوالي است كه امروزه در ذهن بيشتر شهروندان ايراني هست. آنان از طرفي به خداوند و آموزه هاي ديني باور دارند، و سمبل هاي مذهبي را پاس مي دارند، ولي از طرفي مايل نيستند، براي هميشه سياستمدار كهنه كار: رفسنجاني، يا واعظ سابق: ناطق نوري، يا مثلا ليسانس فلسفه: محمد خاتمي را ، پيش رو داشته باشند.همان خاتمي كه حتي پدرش، آيه الله روح الله خاتمي نيز از بابت افكار او، هراس داشت، و به محمد يزدي آيه الله مشهور، گفته بود: «درسي براي پسرم بگو و مواظب او باش.» ولي ظاهرا او مواظبت خوبي نكرد، و بعدها استاد در راس قوه قضائيه، و شاگرد در راس قوه مجريه، هيچ قرابتي با هم نداشتند و تفاهمي بروز ندادند. البته در مورد خاتمی دو نکته هست که از صداقت او حکایت می کند: اول آنکه خود گفته است که: آیه الله مطهری پیش از عزیمت او به آلمان در 1356 او را از این کار بر حذر داشت چرا که می ترسید خاتمی، در سالیان اقامت خود در آلمان در مقابل تمدن غربی مرعوب باشد. نمونۀ دیگر آنکه عکسی از او در سالهای اخیر منتشر شد که او را در لباس افسری ارتش شاهنشاهی (و بدون ریش) نشان می داد. اوج صداقت.
به مصباح برگرديم، نمي دانم آيا پديده همت مي كند تا 82 نفر از شاگردان و استادان موسسه اش را رديف كند و ليستي براي مجلس خبرگان، در سراسر كشور بدهد يا نه؟ امروز در ايران، بعضي مي گويند: «خدا كند. او مي تواند. چرا كه در موارد بسياري، بر خلاف جريان آب شنا كرده است.» و عده اي ديگر ابرو در هم مي كشند و مي گويند: «خدا نكند، حرفش را هم نزنيد.»
در قم، كسي برايم گفت: زماني، در اوايل دولت رفسنجاني اجلاس خبرگان براي اولين بار در قم (مدرسه دار الشفاء) برگزار مي شد. براي اين جلسه كه هميشه در تهران برگزار می شد، تعدادي ماشين بنز، همگي به رنگ سفيد و نو با پلاك يكي از ارگانهاي جمهوري اسلامي وارد قم شده بودند تا در چند روز اجلاس در خدمت نمايندگان خبرگان باشند. پس از جلسه اول، قرار شد، به عنوان تنفس، همگي به بازديد دانشگاه علوم پزشكي فاطميه قم بروند. بنز ها جلوي چشمان مردم قم به رديف در جلوي مدرسه فيضيه و دارالشفاء كه زماني سنبل زهد و دوري از دنيا بوده، ايستادند و مهمانان، سوار آنها شده و رفتند. در اين بين يك روحاني، آرام، بالاي پله ها ايستاده بود و اين صحنه را تماشا مي كرد و تبسمي تلخ بر لب داشت. وقتي نوبت او شد سوار نشد و مثل هميشه به سوي ماشين پيكاني رفت، كه راننده اش منتظر او بود. آن روحاني، محمد تقي مصباح بود.
و اين يعني پديده!

