شاید در نگاه اول، اقدامات اخیر پیاده نظام طرفدار موسوی و خاتمی در راهپیماییها و نیز سطح تعدادی از دانشگاهها چندان به مذاق کسانی که به سرنوشت نظام جمهوری اسلامی ایران علاقمندند و حفظ آن را از اوجب واجبات تلقی می کنند، خوش نیاید و از این تحرکات، قدری دچار نگرانی شده باشند اما وقتی به تمام این ماجراها قدری عمیق تر می نگریم متوجه یک نتیجه جالب و مهم می شویم و آن اینکه اقدامات یادشده علیرغم اضراری که به نظام وارد ساخت برکات و فوایدی چند را نیز به ارمغان آورده است. در این نوشتار تنها به 3مورد از این اقدامات که نتایجی وارونه برای فاعلانشان به همراه داشته را بررسی می کنیم.
یکی از آفاتی که مخصوصا در دودهه گذشته گریبانگیر مردم کشورمان بوده است غفلت و کاهلی نسبی آنان در برخی مناسبتها و وقایع انقلابی و ملی بوده است. سالیانی طولانی است که راهپیماییهایی نظیر 13آبان و روزقدس بخاطر این غفلت، نسبتا بی رمق و تشریفاتی برگزار می شود اما این روند خطرناک، امسال با تحرکات افراطی آشوبگران –حداقل موقتا- متوقف و حساسیت و انسجام مردم، دوباره برانگیخته شد و به همین علت شاهد حضور کم نظیر ملت در دوراهپیمایی فوق الذکر بودیم. گزافه نگفته ایم اگر ادعا کنیم کاری را که اغتشاشگران –که تعدادشان در هر آشوب جدیدی نسبت به قبل سقوط بسیار محسوسی دارد- در غفلت زدایی از مردم انجام دادند، رادیوتلویزیون با هفته ها تلاش و برنامه سازی نمی توانست به انجام برساند!

یکی دیگر از اسباب خیر شدن های جماعت طرفدار کودتا علیه نظام جمهوری اسلامی، طراحی شعارهای "مرگ بر روسیه" و "مرگ بر چین" است. البته این شعار سبزها ناشی از تلقی اشتباه آنان است که فکر می کنند اتکای نظام اسلامی به دولتهایی نظیر روسیه و چین از جنس اتکای خودشان به آمریکا و اسراییل و انگلستان است که بدون حمایت آنها نتواند لحظه ای دوام آورد. اما به هر تقدیر، همگام با آمریکا و غرب، چین و روسیه نیز برخی بدقولیها را نسبت به کشورمان در پروژه های عظیمی نظیر نیروگاه بوشهر و آزادراه تهران-شمال رواداشته اند و سر داده شدن این شعارها توسط برخی افراد که به هرحال در قلمرو خاک کشور ایران حضور دارند واتباع این کشور به حساب می آیند، می تواند قدرت چانه زنی دولت ایران را در مذاکرات و پیگیری این قراردادها بسیار افزایش دهد و فکر دورزدن و یا احیانا خیانت به منافع ملت ایران را در ذهن آنان محوتر سازد.
حرکت سوم اغتشاشگران که در واقع به نفع نظام اسلامی تمام شده، رفتار جنون آمیز و متهتکانه آنان در برخی از دانشگاهها –که قرار بود مهد تفکر و استدلال و منطق باشند- است. توضیح آنکه تعداد زیادی از دانشجویان کشور موضعی مجمل و سرگردان دارند و وقتی شاهد برخوردهای توهین آمیز طرفداران میرحسین و خاتمی نظیر فحاشیهای مستقیم، پرتاب اشیاء مختلف به سمت مهمان جلسه و مخالفان، هوچیگری و عدم تحمل استدلالات طرف مقابل و... در دانشگاهها می باشند، به مرور زمان، نسبت به این جماعت بی منطق و شارلاتان تنفر و انزجاری ناخودآگاهانه پیدا خواهند کرد و دقیقا به همین خاطر است که شرذمه سبزها روز به روز قلیل تر می شود تا آنجا که این روزها با بحران تعداد و نفرات مواجه شده اند و رسانه هایشان خود را با تصاویر آرشیوی سراپا نگاه داشته اند.
"رابطه با مردم رابطه ی معلم و متعلم است نه رابطه ی مراد و مرید، نه رابطه مقلِّد و مقلَّد که تقلید بکنید. مگر مردم میمون هستند که تقلید بکنند؟ متعلم می فهمد و عمل می کند و سعی می کند فهم خود را رشد بدهد تا روزی خودش بی نیاز شود از این معلم. خودش مراجعه کند و استنباط بکند و درک نماید..."
این جملات وقاحت بار بعلاوه بسیاری از هتاکی ها و پرده دری های دیگر که قلم از بیان آن شرم دارد، محتوای سخنرانی 7سال پیش عضو ارشد سازمان مجاهدین که با عنوان "پروتستانیزم اسلامی" در خانه معلم همدان ایراد گردید را تشکیل می دهد.
در آن دوران هیئت دولت و رییس جمهور وقت و نیز نمایندگان مجلس ششم ترجیح دادند کوچکترین واکنش منفی در محکومیت این فسادگویی ها بروز ندهند اما همین که آغاجری بخاطر این سخنان دست بند خورد و رهسپار دادگاه شد. هیئت دولت اسبق و مجلس ششم و در راس آن مهدی کروبی هم نوا با موضعگیری رسانه های بیگانه و سلمان رشدی ملعون، بی شرمانه ترین عکس العمل ها را درقبال رای دادگاه از خود نشان دادند تا آنجا که محمدرضا خاتمی رسما تهدید به آشوبگری در سطح دانشگاهیان نمود و البته باز هم حرفهای آغاجری را نشنیده گرفتند.

از این دست هتک حرمتها نسبت به مراجع بزرگوار تقلید بارها و بارها در دولت خاتمی تکرار شد تا جایی که این بزرگواران، کشیشان قرون وسطایی تشیع عنوان گرفتند و البته آنچه که به جایی نرسید فریاد و اعتراضات همین عزیزان بود. در واقع فرآیند و گفتمان دولتمردان آن هنگام بر این بنا شده بود که نه تنها به تذکرات و نصایح مراجع بزرگوار وقعی نهاده نشود بلکه از هر فرصتی برای تضعیف و تخریب این نهاد ریشه دار استفاده کنند.
زمان گذشت و دولت مدعی اصلاح طلبی با نه محکم مردم، مجبور به واگذاری قدرت به دولتی شد که گفتمانش بیشترین تشابه و نزدیکی را به مراجع بزرگوار داشت و اتفاقا همین عامل یکی از مهمترین دلایل حسن ظن مراجع به دکتر احمدی نژاد و حتی توصیه علنی بسیاری از آنان به رای دادن به وی در انتخابات نهم بود.
باز هم زمان گذشت تا آن که برخی حوادث، روابط بین دولت و مراجع را کمی خدشه دار نمود. در این روند برخی بدسلیقه گی های دولت و اظهارنظرهای تعدادی از عناصر درجه چندم آن در موضعگیری علیه مراجع و نیز بعضی سوءتفاهماتی که برای مراجع محترم تقلید اتفاق افتاده بود به کمک عامل اصلی بروز این اتفاقات یعنی شیطنتها و بدطینتی هایی که از سوی همان هایی که قدرت را از کف داده بودند آمد و این نارضایتی های رقیق بروز پیدا کرد. نارضایتی هایی که رهبر معظم انقلاب را نیز به واکنش واداشت: "نصيحت علماى دينى را قدر بدانيد، مغتنم بشماريد. گاهى علماى دين، بزرگان دين، مراجع حتّى، نصايحى ميكنند، دربارهى مسائلى توصيههائى ميكنند؛ اين را مغتنم بشمريد؛ اينها را حمل بر محبت و علاقهمندى بكنيد. ما ميدانيم، آقايان، بزرگان علمائى كه هستند - حالا گوشه كنار كسانى بر خلاف اين معنا باشند، او مورد محاسبهى ما نيست - و امروز در مناطق مختلف، در مراكز حوزههاى علميهى بزرگ و در شهرستانها هستند، اينها همه طرفدار نظام جمهورى اسلامى و قدردان نظام جمهورى اسلامىاند."
این روزها کسانیکه از روابط حسنه مراجع و دولت آسیب دیده اند تمام همتشان را به کار بسته اند تا با بزرگنمایی این دلخوری های کوچک، دولت احمدی نژاد را دولتی مرجع ستیز و یا حداقل بی اعتنای به تذکرات آن عزیزان جلوه دهند تا از این رهگذر، دولت را از این پشتوانه مقتدر و مردمی محروم سازند و برای رسیدن به اهداف شومشان، خود را ریاکارانه به مراجع تقلید نزدیک کنند.
اما وقتی گذشته را مرور می کنیم و شرایط حال حاضر را بررسی می کنیم به نتیجه جالبی رهنمون می شویم. اگر خوب دقت کنیم و به حجم رسانه هایی که اخبار مربوط موضعگیریهای مختلف مراجع تقلید را تحت پوشش قرار می دهند توجه کنیم متوجه این نکته می شویم که اتفاقا رویکرد مثبت این دولت بوده که باعث شده جایگاه مرجعیت نه تنها مانند گذشته تخریب و تهتیک نشود بلکه حالا به دیدگاههای آنان مطابق با شان والایشان اهمیت بسیاری داده و نیز پشت در دفترهای این بزرگواران ترافیک زیادی از سیاسیون رنگارنگ ایجاد شود. خوشمزه ماجرا آنجاست که همان کسانی مدعی تخدیش در رابطه مراجع و دولت شده اند که روزگاری یا خود و یا همپالگی هایشان بدترین اهانت ها را به نهاد مرجعیت روا می داشتند و یا اینکه در قبال این بی حرمتی ها سکوت معناداری پیشه ساخته بودند.
به هرتقدیر شایسته است برای بر طرف شدن همین مقدار اندک دست اندازهایی که بوجود آمده، دولت دهم فرامین مقام معظم رهبری را نصب العین خود قراردهد و حتی الی المقدور صلاحدیدهای مراجع تقلید را در اَعمال خود اِعمال نماید و نیز کسانیکه حامل گزارشات و تحلیلهای مختلف برای مراجع محترم هستند با دقت و امانتداری کامل، این گزارشات و تحلیلها را مطابق با واقعیات موجود خدمت آن عزیزان ارائه کنند.
زمانی که علی لاریجانی کلید دفتر خود در صدا و سیما را به معاون پارلمانی خود واگذار کرد همگان بر این نکته اذعان داشتند که منش محافظه کارانه رییس مازندرانی این سازمان بشدت اعتماد عمومی را نسبت به این دستگاه حساس خدشه دار نموده است و خط قرمزهای بی جهت و بدون مبنا باعث شده تا مردم این حریم گذاریهای تنگ و غلیظ را در زمره دلایلشان در توجیه رویکرد بی رویه خود نسبت به دریافت شبکه های ماهواره ای قلمداد کنند.
اما معاون سابق و رییس جدید آن روز سازمان صدا و سیما با علم به این نقیصه کبری از همان بدو ورود، سعی خود را معطوف به شکستن این خطوط قرمز فاقد توجیه نمود و رویکرد متهورانه ای را در دستگاه تحت امرش آغاز کرد. حالا دیگر در بخش های خبری به حاشیه رویدادها هم پرداخته می شد، خبرنگاران جسارت پرسیدن سوالات چالشی تر از مسئولین را کسب کرده بودند، آسیبهای اجتماعی در قالب سریالها و برنامه های مختلف دیگر خیلی جدی مورد توجه قرار می گرفت، آرشیو بسیار پربار برنامه های خبری و فیلم و سریالها و گزارشات مختلف به روی خبرنگاران و برنامه سازان گشوده شد و...
سید عزت الله ضرغامی با این رویکرد توانست تعداد مخاطبین صدا و سیما را بصورت جهشی افزایش دهد و حتی با برخی برنامه های دیدنی تلویزیون، خیابانهای کشور را خلوت و مردمان را پای گیرنده هایشان میخکوب کند و این در نگاه اول امر مبارکی به نظر می رسید اما در این رهگذر اتفاقات بدی افتاده بود. واقع امر آن بود که صدا و سیما در این تابوشکنی جانانه روی سطح لغزنده ای حرکت می کرد و اساسا راهبرد و استراتژی مشخصی برای برنامه سازی برنامه سازان نداشت. این بی برنامه گی و گیج زدن را از رویکردهای متناقض صدا و سیما به مسئله ای واحد در موضوعات گوناگون می توان یافت.
از طرفی دعو صدا و سیمای جمهوری اسلامی بر تشویق جامعه به صرفه جویی و قناعت است و از سوی دیگر انبوه سریالهایی ساخته می شود که با نمایش جزئی ترین جزئیات زندگانی اقشار مرفه و مترف، در مردم خوی اشرافیگری و ماده گرایی که سهم مهلک هر ملت و تمدنی بوده است را ترویج می نماید. یک نمونه گیری از سریالهایی که اتفاقا همین روزها در حال پخش از شبکه های مختلف هستند این جهت گیری را بر ما روشنتر می سازد. مرور کنید پربیننده ترین سریالهای این روزهای تلویزیون را. "شمس العماره"، "دلنوازان"، "مسافران"
از سویی برابری شهرنشینان و روستاییان در تمامی جهات مورد تاکید مسئولان این سازمان قرار می گیرد اما در عمل انبوه انیمیشن ها و مجموعه های طنز و دیگر برنامه هایی پخش می شود که "شهرنشینان" را دانای کل به تصویر می کشند و روستانشینان بی نوا را انسانهایی عقب مانده از مدنیت و شعور و بدیهی ترین آداب معاشرت معرفی می کنند. علاوه بر آن، میزان وقتی که در اختیار شهرستانیها و علی الخصوص روستاییان قرار می گیرد در مقایسه با زمانی که به طرح مشکلات مردمان شهر و به خصوص تهرانیها اختصاص داده می شود تقریبا هیچ است! درمقطع فعلی شاهد هستیم که تنها برنامه ای که در رسانه ملی بطور حقیقی به روستائیان کشور اختصاص دارد برنامه "مستقیم آبادی" است که هفته ای نیم ساعت آن هم در ساعتهای پرت و مرده پخش می شود. جالب است که هنوز برای نگارنده روشن نشده که اخبار ترافیک بزرگراههای تهران چه ارتباطی با شهرستانیها و روستاییان دارد که مجبورند از رادیوپیامشان هر نیم ساعت یکبار به ان گوش فرا دهند!!

دیگر رویکرد متناقض رادیو تلویزیون جمهوری اسلامی در پرداخت اسلامی به مسائل است. رسالت تعریف شده برای این دستگاه در همین راستاست اما نمونه های زیرپاگذاشتن این رسالت و نگاه ژئورنالیستی و مچ گیرانه به رویدادهای مختلف و ایجاد فضای هیجان و استرس در جامعه، دیگر از دایره شمارش خارج شده است. سمبل این تناقض برنامه هایی مثل نود و بخش خبری 20:30 هستند. اساسا عنصر اساسی برای تداوم این برنامه ها و پرمخاطب ماندن آنها همین جنجال سازی ها و پرداختهای کاملا ژئورنالیستی که تقلیدی ناقص از هارد پروگرام های اروپایی-آمریکایی است می باشد. همین چند روز پیش بود که در 20:30 مدیر ساده لوح انتقال خون یزد را به دروغ مدیری دغلباز جازدند و صدا و سیما پس از اعتراضات فراوان مردم و مسئولین در کمال وقاحت بر این بی انصافی خود پای فشرد و حاضر به عذرخواهی از افکارعمومی نشد.
این تناقضات و بی برنامه گی های تاسف بار به 3مولفه فوق الذکر ختم نمی شود و ذکر تمام این پارادوکس ها مثنوی هفتاد من می طلبد. مواردی مثل روابط زن و مرد، معلق بودن در فضای فیلم و سریال غرب و شرق، فیلمنامه های بی خاصیت و بدون هدف که تنها خاصیتشان اتلاف وقت و سرگرم کردن مخاطب است، پرداخت افراطی و بیش از حد به نخبگان بازیگر و فوتبالیست از میان تمام نخبگان اصناف مختلف -که این رویکرد حتی گلایه مقام معظم رهبری را نیز در پی داشت-، برخورد منفعلانه با مسائل سیاسی به خصوص در حوادث اخیر و بازی در زمین دشمنان و... از این دست تناقضات به حساب می آید.
خبرهای غیر رسمی از آن حکایت می کند که مقام معظم رهبری به عملکرد رسانه ملی انتقادات جدی دارند و همین امر باعث شده تمدید حکم رییس فعلی این سازمان با اما و اگرهایی همراه باشد. امیدواریم که مسئول آتی این دستگاه حیاتی و انحصاری با تدوین و تبیین مشخص راهبرد و بایدها و نبایدها و ترسیم دورنمایی الهی و قدسی، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران را از این تلو خوردن ها و تحرکات سینوسی و متناقض نجات دهد و آن را در مسیر تعالی و رضایت پروردگار متعال رهنمون سازد.
سبک زندگی مردمان شهر(۲)
-
آنچه پیش روی شماست رشحاتی از سبک زندگانی و تربیت بسیاری از تهران نشینان و بعضا شهرنشینان ایران امروز است. شاید زندگی بسیاری از ساکنان شهر با بخش هایی از سبک زندگی شرح داده شده منطبق نباشد لکن قطعا دستکم با چند بند از آن زیاد هم بیگانه نیستند! البته هرچه از طیف خانواده های مذهبی به سمت خانواده های غیرمذهبی و از شهرستان ها به سمت تهران حرکت می کنیم تعداد بندهای مطابق با سبک زندگی افراد، تصاعدی افزایش می یابد. نگارنده با علم به اینکه قریب به اتفاق مشکلات کشورمان از این نوع سبک زندگی و تبعات فرهنگی، اخلاقی و تربیتی آن آب می خورد به بازخوانی آن در چند قسمت پرداخته است. قسمت دوم که شامل بازه زمانی مقطع ابتدایی و راهنمایی فرزند خانواده است پیش روی شماست اگر قصد دارید این داستان جالب و دردناک را دنبال کنید حتماحتما قسمت اول آن را مطالعه بفرمایید و سپس بخش دوم آن را در نوشته های ذیل پیگیری بفرمایید:
قسمت اول: بچه داری به سبک یک زن و شوهر شهری[تهرانی]!
سی ویکم شهریور ماه هفتمین سال عمر کودک قصه ما فرارسیده. مادر، دست فرزندش را گرفته و به سمت مدرسه می بردش. یک ابتدایی غیرانتفاعی. مادر آن روز را مرخصی ساعتی گرفته. دم در مدرسه نیم ساعتی را می ایستد و بعد از آن تخته گاز به سمت اداره اش می شتابد. قرارشد هرروز پس از اتمام کلاس مادر به دنبال فرزندش برود.
یک ماهی از مدرسه روی کودک می گذرد. چند بار مادر دیر به مدرسه می رسد و کودک دقایق طولانی را در حیاط مدرسه منتظر می ماند و حوصله اش سرمی رود. دست آخر مادر تصمیم می گیرد که از روی کلید در خانه یکی دیگر بسازد و به کودکش بدهد. همین کار را هم می کند.

کودک کلید را در قفل می اندازد و وارد می شود و از درون یخچال ساندویچ یا غذایی که احیانا مادر شب قبل پخته است را برمی دارد و خودش را سیر می کند. این رویه هر روز کودک است. بعد از غذا هم قدری پای کارتونهای تلویزیون یا ماهواره می نشیند تا خوابش ببرد. پس از چند ساعت مادر از راه می رسد و پتو یا روکشی را روی او می اندازد و بعد از اینکه آرایشهای روزانه اش را پاک کرد راهی رختخواب می شود تا خستگی کار را از جسمش بزداید.
نزدیکیهای غروب پدر از راه می رسد و سلام خشکی را نثار خانواده اش می کند و تماسهای تلفن ثابت را چک می کند و در همان حال از همسرش می پرسد: "کسی با من کار نداشت؟". پاسخ همسر همان "نه" همیشگی است. کودک با دیدن پدرش به سمت او می دود و هربار با بهانه ای اعم از نمره و نقاشی و انشا سر گفتگو با پدر را باز می کند. پدر ابتدا سعی می کند با لبخند و مهربانی با کودکش برخورد کند اما وقتی چند دقیقه ای که از حرفها و درخواستهای مکرر کودک مبنی بر خرید فلان چیز یا رفتن به سینما یا پارک یا مهمانی می گذرد پدر با بی حوصلگی تمام کنترل تلویزیون را برمی دارد و پس از مدتی با دست دیگرش پیامکها و بلوتوثهای تازه رسیده را کنترل می کند!
کودک وقتی بی اعتنایی پدر را می بیند می فهمد که دیگر خواهش و تمنا فایده ای ندارد و می رود سراغ کار خودش تا باز هم به گونه ای سر خود را گرم کند. تلویزیون درحال پخش اخبار است. چند دقیقه ای از اخبار نگذشته که پدرخانواده فریاد می زند "همش دروغ میگن، همش! برید گمشید! فکر می کنید احمقیم ما؟!". پس از این بد و بیراه ها شبکه ماهواره ای فارسی زبانی را می گیرد و با سکوت کامل به کلمه کلمه خبرها گوش فرامی دهد. کودک، با این حال پدر را از مادرش بیشتر دوست دارد تنها به این علت که کمتر او را می بیند!! آخرشب که پخش زنده فوتبال تمام می شود پدر خانواده جمعا بیست جمله هم حرف نزده که به رختخواب می رود تا فرداصبح راهی محل کارش شود.
نه! زندگی این خانواده به این سیاهی ها هم نیست. گاهی وقتها پدرخانواده هوسی به سرش می زند و نیم ساعتی با کودکش بازی می کند و ماچ های متوالی حواله او می نماید و یا اینکه مادر او را به پارک می برد یا آنچه می خواهد برایش خریداری می کند البته همه اینها به شرطی است که پدر و مادر روی مود محبت کردن باشند که البته این مود خیلی خیلی کم به سراغ آنها می آید.

هوس خرابکاری و دسته گل به آب دادن در این سن بارها و بارها به سراغ کودک می آید. بعضی از این خرابکاری ها به چشم پدر و مادر نمی آید اما امان از وقتی که یکی از آنها مثل خط کشیدن روی در و دیوار به چشم ابوین کودک بخورد. با فحش و قهر و احیانا کتک از خجالت کودکشان حسابی بیرون می آیند!
حالا کودک دوازده سال دارد و وارد مقطع راهنمایی شده است. او دیگر خود را نوجوان می داند. علاقه این نوجوان به بازی های کامپیوتری و فیلم و کارتونهای خارجی دوچندان شده است. او ساعتها از وقت خود را پشت کامپیوتر و تلویزیون می گذراند. البته زمانی که صدای بچه ها را از کوچه می شنود مثل فشنگ به سمت کوچه روانه می شود. حتی ساعتها بازی این نوجوانان را خسته نمی کند و اگر غرولندهای پدرمادرها نباشد تا صبح هم حاضرند وقت خود را در کوچه مصرف کنند! نکته آموزشی که در این کوچه ها وجود دارد علاوه بر جلوه های زیبای رفاقت بین نوجوانان، کلکسیون فحش و فضیحتهاییست که این نوجوانان از حنجره های والدینشان برای همبازیها به سوغات آورده اند.
15سال کامل قمری را تمام کرده است اما نمازخواندن را فقط گاهی در تلویزیون و کلاغ پرهای والدینش دیده است! اکثر نمازهای صبح والدین قضا می شود اما چهاروعده دیگر را بیشتر اوقات قضا نمی کنند. هرچند که این اداء فریضه خیلی وقتها موکول به آخروقت می شود و با سرعت هرچه تمامتر انجام می شود. این گونه نماز خواندن جایگاه خمس و زکات و روزه و الباقی عبادات را هم در این خانواده به خوبی روشن می سازد!
بگذریم... کودک پیشین و نوجوان امروز کم کم آماده می شود تا وارد دبیرستان شود...
این داستان ادامه دارد...
ـــــــــــــــــپی نوشتـــــــــــــــــــ
-
دعا نمی کنم وبلاگتان هک شود اما در هک وبلاگم نعماتی از جمله سقوط آزاد تعداد بازدیدکنندگان و خالی شدن باد تبختر "من" و همچنین مروی مستوفا بر مطالبی که از چهارسال پیش تاکنون نوشته ام نصیبم شد که حقیقتا ذیقیمت بود. این هم یک نوع تقواست! تقوای وبلاگی!!
صحبتهای حجاریان، عطریان و شریعتی در میزگرد شبکه یک حاوی نکات مهم و تکاندهنده متعددی بود اما در این میان نکته بسیار کلیدی که در این برنامه مطرح شد واژه ای بود که سعید حجاریان در توصیف علت دگرگونی خود به کار برد. "فوران نفرت"! حجاریان فوران نفرت در بین توده های مردم را غیرمتعلق به این شریعت و سرزمین و نوعی مارکسیسم مبتذل یا آنارشیسم می دانست.
در واقع این ایدئولوگ ارشد اصلاح طلبان انگشت روی معضل بزرگی گذاشته که به نظر می رسد مهمترین و یا یکی از مهمترین مشکلاتی که گریبان عوام و توده های مردم و حتی بخشهایی از خواص را سفت چسبیده است، همین مساله است. از کنارهم گذشتن ها و بی تفاوتی و همچنین برخوردهای خشونت آمیز با درجات مختلف نسبت به یکدیگر و در یک کلام "فقر محبت دهی و محبت گیری" این روزها تبدیل به نرم افزار رفتاری جاری مردمان، علی الخصوص شهری ها و بخصوص تهران نشینان شده است.
البته مردم شهر از ابتدا چون روباتهای گوشتی جنگجو، زاده نشده اند و سلوک این گونه آنان معلول علتهای مختلفی است. یکی از این اسباب، تقلید نعل به نعل از سبک زندگی جامد، ماشینی و بیرحم اهالی مغرب زمین است. ناراحتی های متعدد روحی، روانی و جسمی ناشی از مقتضیات و مشکلات شهرنشینی ازجمله خلاء معنویت و دین داری و شیوع بی بند و باری و لاقیدی و فرهنگهای خرافی و منحرف، مشغله های فراوان کاری و ذهنی، آپارتمان نشینی، ترافیک، آلودگی دودی و صوتی، مهاجرت بی حد و حساب، احساس ناامنی و... از مصالح تشکیل دهنده ساختمان این الگوی زندگی تقلیدی است.

مسئله دیگری که این بی عاطفه گی و خشونت را در مردم پررنگ می کند سیره و منویات نخبگان و خواص است. در این بین سیاسیون با رفتارهایی که از خود بروز می دهند نقش بسیار برجسته تری نسبت به سایر خواص دارند. مطابق با روایت معروف "الناس علی دین ملوکهم" رفتار رعیت تابع سلوک حاکمان است.
در کشورمان پس از دوران طلایی دفاع مقدس، قدرت و ثروت میان مردم و مسئولین شکاف عمیقی ایجاد کرد. تیر آغاز مسابقه تفاخر و اشرافیت شلیک شده بود و تعدادی از دولتمردان موثر بصورت سیری ناپذیر به جان اموال عمومی افتادند و فراتر از آن به تبلیغ خوی اشرافیگری و ثروت اندوزی پرداختند و جامعه را مشتهیانه وارد این میدان مهلک نمودند. پس از مدتی منش ایثارگرانه و ارزشگرای جامعه تبدیل به شهوت مال دوستی شده بود و در این مسابقه گلادیاتوری آنچه که زیرپا ماند، محبت و اخلاق و معرفت بود.
سومین مولفه موثر در جان بخشیدن به این سیر غلط، خطی است که رسانه ها و به خصوص رسانه ملی دنبال می کنند. البته این خط وجوه مشترکی با رفتار بسیاری از دولتمردان در طول سی سال عمر انقلاب دارد. مواد سازنده این خط شامل موارد مختلفی چون ترویج بی اعتمادی و ادبیات مچ گیرانه و ژئورنالیستی، تکذیبهای پیاپی، ترویج فضای تهمت و تخریب، پرداخت بیش از حد به ضعفها و تزریق خبرهای سیاه و خاکستری به افکارعمومی و... می باشد.
بعنوان نمونه برنامه هایی چون "90" که اتفاقا این روزها مخاطبان بسیار زیادی نیز برای خود دست و پا کرده است با به تصویر کشیدن مبتذل ترین رفتارها و جنجال سازی مداوم و دنبال کردن بی چون چرای مچ گیری از دیگران برای خوشامد مخاطبان در این روند تاثیر به سزایی دارد. نمونه دیگر که نقطه تلاقی اشتباه رسانه و سیاسیون بود عبارتست از بیشتر مناظراتی که شبهای انتخابات پخش شد و روحیه ستیزه گری و پرخاش را در جامعه پررنگتر نمود.
این گونه به نظر می آید که جامعه امروز ما علی الخصوص اجتماع شهری و پایتخت بیش از هر نیاز اقتصادی و غیراقتصادی دیگر به اکسیر حیات بخش "محبت" و "عاطفه" نیازمند است چیزی که در مدنیت این روزهای ما تبدیل به کیمیا شده است.
ـــــــــــــــــــــــپی نوشتـــــــــــــــــــ
-
یادم می آید روزهای اولی که افشین قطبی به ایران آمده بود بخاطر نوع برخورد مودبانه و احترام آمیزی که با مردم، رقیبان و سایرین داشت-فارغ از نمایشی بودن یا نبودن این رفتارها- محبوبیتی عجیب بین همگان حتی رسانه ها پیدا کرده بود و این خود اماره ای دال بر کیمیا شدن محبت نیست؟
در صفحه 160 کتاب خاطرات سیدمحمود دعایی که توسط موسسه تنظیم و نشر آثار امام انتشار یافته است به خاطره جالبی برخوردم:
"هنگامیکه عشایر قشقایی فارس علیه حکومت قیام کرده بودند رژیم شاه برای سرکوب آنها لشگرهای مختلفی را آزمایش کرد اما آنها منطقه را به خوبی می شناختند و در کوهها پناه گرفته بودند و امکانات و آذوقه و غیره را به راحتی به دست می آوردند. همین مساله امکان مقاومتها را طولانیتر می کرد و نیروهای اعزامی شاه توان مقاومت و مقابله در برابر آنها را نداشتند.
رژیم شاه به استفاده از یک شیوه جدید دست زد و سعی کرد تا از احساسات پاک و مذهبی عشایر استفاده کند. سرهنگ اشرفی را که از یک خانواده مذهبی و سید بود را انتخاب کرد. سرهنگ اشرفی یک برادرش از هواداران فدائیان اسلام بود که در جریانات قیام نواب صفوی بازداشت و شکنجه شد.
به هرحال این سرهنگ به طمع ارتقاء درجه شال سبزی به گردن انداخت و قرآنی در دست گرفت و پیش قشقایی ها رفت. قشقایی ها او را می شناختند و با فامیل او آشنایی داشتند. به قشقایی ها گفت من برای مذاکره آمده ام، من قرآن به دست و شال سبز به گردن نزد شما آمدم و قصدی جز ایجاد تفاهم ندارم.
.jpg)
قشقایی ها او را به مخفی گاه خود بردند و او با رییس ایل و بزرگان قشقایی مذاکره کرد. پس از این که از محل مذاکره برگشت در مسیر با قدمهای خود فاصله بین قرارگاه مبارزین قشقایی و محل استقرار ارتش را متر کرد و دستور داد آنان را به توپ ببندند. بسیاری از سران رهبران عشایر را سرکوب نموده و شهید کردند. او بسیاری از عناصر آزاده و مستقل و مقاوم را دستگیر و اسیر کرد. رژیم از این عمل خوشحال شد و به پاس این پیروزی درجه سرتیپی به سرهنگ اشرفی داد."
روح مسجد ضرار این روزها در کف خیابانهای تهران جولان دارد و سرهنگ اشرفی ها هم هنوز به چرب و شیرین درجه سرتیپی فکر می کنند!
