به نقل از وبلاگ برادر عزیزم: حامد طالبی
متن زیر را از پانوشت ها (کامنتهای) يكي از كاربران محترم فرندفيد است كه ساکن کانادا و از طرفدارن موسوی بوده؛ وي در اين متن لحن صادقانه ای دارد و به نكات مهمي اشاره مي كند كه بدون دخل و تصرف در اينجا نقل ميشود:
سلام. قبل از انتخابات من طرفدار موسوی بودم. بعد از انتخابات تا ۲ هفته فکر میکردم تقلب شده. بعد دیدم موسوی هیچ سندی برای اینکه تقلب شده ندارد و از روی باد شکم صحبت کرده. زمان گذشت و جبهه بندیها نشون داد کسانی که اصلا به فکر کشور نیستند پشت سر موسوی قرار دارند. کار به جایی رسید که مجاهدین خلق هم طرفدار موسوی شدند! کسانی که قبل از انتخابات با بنده در همین کانادا بحث میکردند که آقا اصلا رای دادن در جمهوری اسلامی معنی ندارد و (نقل به مضمون) تو احمقی که از موسوی طرفداری میکنی چون موسوی در کشتار ۶۸ سکوت کرده (سمپات مجاهدین بودند این افراد که بنده به خاطر روابط شغلی مجبور بودم هر روز ببینمشان) دیدم ناگهان عاشق سینه چاک موسوی شدند و هوار هوار میکنند که آقا تقلب شد! و اتوبوس اتوبوس آدم از تورنتو میبرند نیویورک برای تظاهرات و لجن مال کردن کلّ کشور! (این یک بخش از قضیه که خودم با ۲ چشم خودم دیدم)
بخش دوم قضیه این بود که روزهای اول، (۲ هفته اول) من اخبار را از سایتهای اصلاح طلبها و سی ان ان و رادیو آمریکا و بی بی سی دنبال میکردم. یک سری صحنههایی هر روز پخش میشد از درگیریها که خیلی تکان دهنده بود. اخبار و صحنهها به قدری با سرعت ویدیو میشد و تکان دهنده بود که قدرت هضمشان را از دست داده بودم. ویدیوهایی مثل زدن ندا و ... و بدتر از همه تصویر تیر اندازی بسیج به مردم. خوب بعد از ۳۰ خرداد فضا آرام تر شد و فرصت تحلیل پیش آمد. من همچنان به موسوی خوشبین بودم و منتظر بودم بالاخره توضیح بدهد چرا آن شب کذایی گفت برنده انتخابات است. در عین حال یک سری عکسها را بیطرفانه نگاه کردم و هر دو جنبه را دیدم. مثلا هیچوقت رادیو آمریکا یا سی ان ان به مردم نگفتند یک عده از دیوار مرکز بسیج به قصد تصرف آنها بالا رفتند، نگفتند یک عده حمله کردند صدا و سیما را تصرف کنند. وزارت کشور را بگیرند. اینجا احساس کردم حکومت اگر جایی مجبور به شلیک شده برای حفظ نظم بود (هرچند انتقاداتم نسبت به حکومت همچنان باقی است)، کیسهایی مثل کیس ندا یا موضوع کهریزک که بعدها پیش آمد مورد انتقادات من است.
فرصت شد ویدیوهایی ببینم که نشان میداد یک عده در حال حمله کردن به مرکز بسیجند و حتا با تیر هوایی هم از رو نمیروند و کوکتل مولوتوف هست که به سمت ساختمانهای بسیج میرود. یکی دو ویدیو مخصوصاً نظر من را نسبت به اینکه به مردم شلیک شده یا به یک گروه آشوب طلب خاص خیلی عوض کرد. (کیس ندا را همچنان حکومت موظف است دنبال کند) در یکی از این ویدیوها که بعد فهمیدم مازیار بهاری آن را ضبط کرده دیدم یک عده از دیوار مرکز بسیج بالا میروند، یک عده زیر در مرکز جمع شده اند و دارند در را میشکنند و یک بسیجی هم بالای پشتبام ایستاده و تیر هوایی میزند. خوب چند تا کوکتل مولوتوف هم به سمتش پرتاب میشود. یکی از اینها میرود روی دیوار از کنار نردههای شاخ در که بپرد داخل که مامور بسیج او را میزند. خوب از خودم پرسیدم اگر همچین اتفاقی در نزدیکی مرکز پلیس تورنتو رخ بدهد پلیسهای کانادایی چه کار میکنند، جوابش را چون رفتار پلیس در کانادا را خوب میدانم به خودم صادقانه دادم. قبل از اینکه حتا به دیوار نزدیک بشود نه یک نفر که چند نفر به قصد کشت به او شلیک میکنند. خوب این یک ویدیو از ۱۰ ویدیو مشابه بود که دیدم. این چیزها را در ۲ هفته اول نه منابع خبری که من میدیدم نشان دادند نه حتا منابع خبری جمهوری اسلامی. خبر گذاریهایی که دنبال میکردم بیطرف نبودند و خبر گذاریهای جمهوری اسلامی هم در انفعال بودند.
یک ویدیو دیگر که دیدم ویدئوی بود از شلیک به سر یک جوان. خیلی تاثر برانگیز بود، چند ثانیه از آن را صدای آمریکا مدام پخش میکرد. بعد یک ورژن کامل تر از این ویدیو را روی یوتوب دیدم که اتفاقا خود همین سبزها هم گذشته بودند. یک عده از معترضین راهشان را به سمت یک مرکز بسیج دیگر کج کردند و با داد و بیداد در حال حمله به این مرکز بودند. چند تیر هوایی شلیک شد. همه روی زمین خوابیدند. یک نفر از میان جمعیت فریاد زد گلولهها مشقی است، نترسید حق نداره گلوله واقعی بزنه! ... معترضین دوباره به سمت پایگاه حمل کردند، این بار به یکی از آنها تیر اندازی شد و همه فرار کردند. خوب این خیلی قابل درک هست در هر نوع منطقی. اگر اسلحههای موجود در این پایگاهها به دست معترضین میافتاد چیزی به اسم ایران باقی نمیماند. اسلحه و حریم پایگاه ناموس نظامی است. به نظامی یاد میدهند باید از حریم پایگاهت دفاع کنی چون اگر اینها به دست حتا افراد معمولی افتاد در شهر حمام خون راه میافتد. چه برسد به این معترضینی که به نظر من خیلی هاشان از مجاهدین خلق و سایر احزاب محارب با جمهوری اسلامی بودند.
این یک اصل است. در هر جای دنیا شما به پلیس یا مرکز نظامی حمله کنید جوابتان گلوله است. آن هم به قصد کشت. این موضوع برای منی که در به قول غربیها "جهان آزاد" زندگی کردهام کاملا حل شده. میدانم اگر پلیس در تگزاس به ماشین شما ایست بدهد و شما از ماشین حتا پیاده بشوید تا با او صحبت کنید میتواند به شما شلیک کند چون از رفتار شما احساس خطر کرده. این یک بعد ماجرا بود که ما نمیدیدیم. بعد دیگر قضیه این است که آن کسانی که به معترضین خط دادند که بروید صدا و سیما را بگیرید، بروید مرکز بسیج را بگیرید، از طریق کانالهای تلویزیونی ماهوارهای آنها مقصر اصلی هستند. اینها مثل من در غرب زندگی کرده بودند و میدانستند جواب حمله به پایگاه نظامی گلوله است. منتهی مرگ هموطنانشان برایشان مهم نبود. اینها اتفاقا از مرگ هموطنانشان به نتیجه مطلوب میرسیدند که بگویند ببینید جمهوری اسلامی جنایت کار است. همان که ویدیوهای بریده بریده اش را هر روز در تلویزیونهایشان نشان میدهند. در این بین رفتاری که از موسوی دیدم به جای اینکه توضیحی باشد تحریکی بود. مثلا آقای موسوی به جای اینکه مستندات خودش را تشریح کند میاید بیشتر طرفدارانش را دعوت میکند به ادامه درگیری با حکومت. گزارش کمیته صیانت از آرا را با دقت خواندم. خیلی نا امید کننده و گنگ بود و در آن به چیزهایی مثل "قطع سرویس اسام اس" به عنوان مستندات اشاره شده بود. گزارش واقعا ضعیفی بود که من را قانع نکرد. تحلیل شخصیام این بود که موسوی آن شب کذایی از یک عده درون نظام بازی خورده و اطلاعات غلط گرفته یا اینکه اطلاعاتی که نباید میگرفته را گرفته. بعد دیدم که نه. کلا رفتارها توهم آمیز تر از این حرف هاست. یک عده هر دروغی را به عنوان خبر جنایتهای حکومت منتشر میکنند بدون آنکه مستنداتی بر آن باشد و از هیچ دروغی هم فروگذار نیستند.
بعد شروع کردم به مطالعه منابع خارجی در مورد کودتاهای مخملین. خوشبختانه این مورد خیلی خوب مطالعه شده و رفرنس بندی شده قبل از اینکه به ایران برسد. چیزی نیست که برای اولین بار روی ایران آزمایش کرده باشند. کلّ ماجرا خیلی همخوانی دارد با شواهد در این فیلد. یک طبقه شهر نشین که ویترین جامعه است یک خواستههایی دارند که با خواستههای سایر طبقات که در ویترین نیستند ولی اقشار دیگرند در تضاد است. این ویرتینیها چون در ویترین هستند هم زیاد به نظر میایند و هم موجه و مقبول. ولی فشارهای اجتماعی از ناحیه اقشار دیگر بر حکومت میچربد. رفرنس ایندیکس شده در این مورد بسیار است. جالبترین مطلب مقالهای بود در لاروشه پاب که ۱ سال قبل از انتخابات فرم جدید کودتاهای مخملین بنیاد سوروس را از طریق فیسبوک و تویتر تشریح میکرد. شواهد زیادی هست که آمریکاییها هم دست داشتند در شکل گیری این مسائل، هم سعی خودشان را کردند که به نتیجه برسد که اگر بخواهم باز کنم میشود ۱۰ها مقاله رفرنس دار. کمترینش همین اشاره کلینتون به اینکه آمریکا تمام زور خودش را در این ماجرا زد و حتا تعمیرات تویتر را عقب انداخت!
بعد دیگر قضیه هم رفتار آقای هاشمی بود. خانوم ایشان ظهر روز رای گیری رسما جلوی دوربین میگویند مردم اگر موسوی در نیامد بریزید بیرون! ... خود ایشان در این مدت بعد از انتخابات از هیچ کاری فرو گذار نکردند. به جای اینکه دنبال حل منطقی قضیه باشند دنبال برگذاری همیش طرفدارانشان در نماز جمعه (همین نماز جمعه سبز) و به رخ کشیدن حامیانشان به نظام بودند. خوب ایشان مشخصا دنبال قدرت بودند و معترضین را بازی داده بودند. تحلیل من این هست که هر دو جناح نظام میدانستند همچین برخوردی پیش خواهد آمد. هم سپاه و اطلاعات آماده بود (از سال ۸۴ که جهانبگلو را به دلیل مطالعه تطبیقی انقلابهای مخملی با ایران گرفتند) تا آقای هاشمی که مشخصا استراتژیشان این بود که یک عده معترض بیایند در خیابان و بر ضد رهبری شعار بدهند تا ایشان و دوستانشان یک سری امتیازاتی از نظام بگیرند. خوب اینها باهم زور آزمایی کردند و سپاه پیروز شد. یعنی نظام اصلا کوتاه نیامد که کار خوبی هم کرد.
بعد یک نگاهی کردم به سرنوشت کشورهایی که این مدل انقلابهای مخملی درشان رخ داده. هیچکدام از این کشورها قادر به تامین امنیت خودشان نبوده اند بعد از این موضوع و منجر به تجزیهشان شده. از چک و اسلواکی بگیر تا آخرین نمونه گرجستان. موضوع خیلی ساده است. قدرت اگر ارگانیک نباشد پایدار نیست. شما به کیس ایران نگاه کنید. در ناا امنترین منطقه جهان واقعه شده و ناا امنترین مرزها را دارد. فرض کنیم این ویترین جامعه که سبز میپوشد و خواستار یک سری تغیرات فرهنگی است به پیروزی می رسید و مثلا نظام عقب نشینی میکرد. آیا این قشر ویترینی و به قول سپاه دختران فیروزهای قادر به تامین امنیت مرزها در بلوچستان یا کردستان بودند؟ یا حکومت جدیدی که از دلا این انقلاب مخملی پدید میامد باید با حزب عبد المالک ریگی و پژاک دولت اتلافی تشکیل میداد (کنایه از جوک و غیر ممکن). پر واضح است که در خلاً قدرت فقط قدرتهای کوچک تر به جنگ میپردازند تا یکی پیروز بشود (جنگ داخلی) یا جنگ فرسایشی بشود و کشور تجزیه بشود. موضوع از این هم فراتر میرود. وقتی ابطحی در دادگاه میگوید نتیجه این بود که مثلث نه امنی ایران افغانستان عراق تشکیل بشود من خیلی خوب این مساله را میفهمم. چون اینها قادر به تامین امنیت نبودند و نیستند.
من نمیپذیرم موسوی کاندیدای اکثریت ملت باشد. چون میدانم اکثریت ملت در فقر اقتصادی به سر میبرند. میدانم دغدغه مردم نان شبشان است. میدانم حرفهای موسوی برای کسی که گرسنه است جذابیت ندارد. حرفهای موسوی برای قشری است که دنبال یک سری تغییرات فرهنگی در تعامل با حکومت هستند. مثلا آزادانه تر لباس بپوشند یا سیاست گذاری فرهنگی دولت لیبرال تر باشد. شاید من هم از این مساله خوشم بیاید. اما موسوی طرحی برای گرسنهها ندارد. حرفهای موسوی به واقع با حرفهای احمدینژاد در اقتصاد نه تنها فرق عمده نداشت بلکه احمدینژاد مسلط تر بود (چون ۴ سال اخیر هر روز کارش همین بوده)، در نهایت اگر قرار باشد کسی محرومین و گرسنهها را گول بزند و دنبال خودش بکشاند که به ایشان رای بدهند احمدینژاد خیلی بهتر از موسوی این نقش را بازی میکند. لذا اینکه موسوی در دور اول برنده باشد را نه تنها من که هیچ عقل سلیمی متصور نبود و نیست. اینکه ویترین جامعه دلگیر است از اینکه احمدینژاد مانده خوب طبیعی است. این در تمام جوامع با اختلاف طبقاتی شدید رخ میدهد. اینها نتیجه سیاست گذاریهای آقای هاشمی است که اینطور اختلاف طبقاتی به وجود آماده.
بعد من یادم نمیاید گفته باشم نظام قابل اصلاح نیست دیگر. شاید هم گفته باشم. یادم هست که بعد از دیدن فیلم ندا به اندازه بقیه عصبانی بودم از دست جمهوری اسلامی و رهبری و احمدینژاد. اما الان خشم بنده موسوی را هم شامل میشود. کروبی را هم. هاشمی و لاریجانی را هم. مجاهدین بیشرف خلق را هم که آدمهایشان بین مردم تحریک میکردند به فلان جا حمله کنیم. لوس آنجلس نشینهای کثافت را هم که در تلویزیونهایشان تشویق میکردند بروید بسیج بروید صدا و سیما. الان از جمهوری اسلامی توقع دارم و در چهار چوب جمهوری اسلامی این موضوع را ممکن میدانم که قضیه ندا عادلانه پیگیری بشود. قضیه کهریزک عادلانه پیگیری بشود. این مسائل حل بشود چون اگر نشود به ضرر همه خواهد بود. این کسانی که در ایران هستند و فکر میکنند آمریکا دوستشان است و باید جمهوری اسلامی را نابود کنند تا با بیکینی در خیابان به چرخند نمیدانند اگر جمهوری اسلامی نباشد یک روز قادر به تامین امنیتشان هم نیستند. نمیدانند اگر همین نیروی انتظامی که به لباس اینها گیر میدهد نباشد اراذل اوباشی که نیروی انتظامی گرفت یک روز خوش برای این ویترین جامعه که در شمال شهر نشسته اند نخواهند گذشت. جندلله نخواهد گذشت آب خوش از گلوی تهرانیها پایین برود. آنهایی که همه ایران را تهران میدانند به غایت کلمه، احمق هستند.
« از باب تذکر می گویم که نقل این متن به معنای تأیید کامل آن نیست »
همیشه هرج و مرج گرایی یا به تعبیر فرنگی ها "آنارشیسم" در هر موضوع، زمانی اتفاق می افتد که مبنا و الگویی در آن مسئله، مورد توافق و اجماع همگان نباشد. ناظر به همین نکته است که تعبیر "قانون بد"، بهتر از بی قانونی است -که البته شاید در مطلق شرایط صحیح نباشد اما در بیشتر موارد صادق می نمایاند- در افکارعمومی جای گرفته است چون اگر قرار باشد حاکمیت الگو و قانونی هرچند ضعیف در سرزمینی معطل و بی مقدار شمرده شود، سنگی روی سنگ باقی نخواهد ماند.
البته این الگو صرفا منحصر در بحث قانون و قانونگرایی نیست مثلا در یک خانواده اگر زن خانه قوامیت و ولایت شوهر را نپذیرند گرما و صمیمیت و حتی فیزیک آن خانواده غالبا محکوم به فروپاشی است. این نسبت در رابطه دانش آموزان و مدیر مدرسه و نیز رابطه کارگر و کارفرما حکمفرماست. در این میان، بدیهی است وظیفه ای که برعهده رسانه های جمعی بهویژه رسانه ملی است، دعوت و تشویق هرچه بیشتر مردم به گردن نهادن به این الگوها و مراجع جهت زمینه سازی الگوپذیری و ضابطه مندی در آنان و مبارزه با هرج و مرج است.
اما آنچه در عمل در بعضی موارد از سوی رسانه ملی دیده می شود، آن است که علاوه بر اینکه چنین تشویقی صورت نمی پذیرد بلکه در رویکردی عجیب به راحتی زیربناهای یادشده به معنای دقیق کلمه به سخره و استهزاء گرفته می شود. محدودیت این وجیزه اجازه نمی دهد تا تمام این موارد انعکاس داده شود اما برای درک بهتر این فرآیند به 3 نمونه بارز اشاره می شود:

1. چند ماهی است سریال طنز مسافران برخی شبها با ظرافت قابل تحسینی به آسیب شناسی رفتار مردم ایران می پردازد که اتفاقاً بسیاری از این آسیب شناسیها "حق" است. اما متاسفانه در یکی از قسمتهای اخیر این سریال شاهد آن بودیم که مسئله "آمار" و "آمارگیری" در کشورمان با تعریضهای پیاپی به نهادهای دولتی و سیاسی مورد تمسخر واقع شد و تلویحا آمار مراکز آمارگیری، مانند بانک مرکزی و مرکز آمار که مرجع نهایی بیان کمیتهای اجتماعی هستند، دروغ انگاشته شد، در حالی که شکی نیست اگر عدم اعتماد به این مراجع در مردم گسترش داده شود، در کوتاه مدت، هرج و مرج روانی و در میان مدت و بلند مدت نارضایتی اجتماعی را درپی خواهد داشت.
2. برنامه های ورزشی سیما، بهویژه دو برنامه "نود" و "ورزش از نگاه دو" علیرغم تفاوتهایی که با هم دارند، نشان داده اند در یک موضوع اتفاق نظر شگفت انگیزی دارند و آن هم، هجو بی رحمانه "منشور اخلاقی" است. اخبار تکاندهنده و تاسف آوری که از اعمال منافی عفت و اقدامات غیراخلاقی بسیاری از بازیکنان و سایر حواشی تلخ فوتبال ایران به گوش می رسد، ضرورت وجود مرجعی پیگیر و بازدارنده که "حرف آخر" را بزند، برای مبارزه با این مفاسد بزرگ، حیاتی و غیرقابل اجتناب می نمایاند که به تشخیص فدراسیون فوتبال بخشی از این تکلیف برعهده "ستاد منشور اخلاقی" گذاشته شده است.
اما این دو برنامه ورزشی در مغالطه ای آشکار با تمرکز روی یکی از مسائل کوچک این منشور، یعنی ریش بازیکنان تمام این مرجع و الگو را به استهزاء گرفته اند و البته پرواضح است که استمرار این وضع، هرج و مرج اخلاقی فعلی در فوتبال را رونق بیشتری خواهد بخشید.
3. بهتازگی در بخش خبری 20:30 روندی باب شده است که مطابق با آن تکذیبیههایی را که از سوی مراجع دولتی و رسمی کشور جهت رد برخی ادعاهای ناصحیح مطرح می شود، دست می اندازند و مورد تمسخر قرار می دهند. شکی نیست که تعداد قابل توجهی از این تکذیبها خود، کذب می باشد اما اساسا تأیید و تکذیب شخص یا اشخاصی که در نهادی مسئولیت دارند، تنها کانال مورد اعتماد مردم برای دریافت اخبار مربوط به آن دستگاه است. زیر سؤال بردن این سیستم بدیهی توسط رسانه ملی باعث می شود که زمینه برای افراد و نهادهای سودجو در ساختن ادعاهای واهی و اتهام زنی علیه مسئولین فراهم شود و بدتر از آن، اعتماد عمومی نسبت به حاکمان و دولتمردان خدشه دار شود، بهطوری که در تشخیص واقعیت از دروغ، دچار آشفتگی و اشتباه شوند.
لازم به یادآوری نیست که شاید عملکرد افراد مسئول در 3مورد ذکر شده یعنی "آمار"، "منشور اخلاقی" و "تکذیب" قابل "انتقاد" باشد اما متأسفانه رویکرد صداوسیما در مواجهه با این مسائل نقادانه نیست بلکه نگاه ژئورنالیستی و مبتذل این دستگاه در تمسخر آن، رویه ای بوده که این رسانه فراگیر در پیش گرفته است. البته این به آن معنا نیست که بسیاری از مسئولین رسانه ملی، خدای ناکرده نیت سوء دارند بلکه آنچه موجب بهوجود آمدن این وضع تاسفآور شده، برخی سوءمدیریتها، ناآگاهیها و بیبرنامگیهای مزمن در سطوح عالی رسانه ملی است.
مرتبط:
روسیه کار عجیبی نکرده است. "اقتضای طبیعتش" را مجددا رونمایی کرده و باز هم مانند دهها مرتبه سابق با گاوبندی با آمریکا به ملت ایران خیانت کرد و اس300 و نیروگاه بوشهر را پا در هوا گذاشت. پیشانی این گاوبندی سفیدتر از هر زمانی است و البته در این فرآیند طبیعی ما نیز نباید غیرطبیعی باشیم بلکه باید "اقتضای طبیعتمان" را پتک کنیم روی اقتضای طبیعتشان!
امروز بچه بسیجی ها و جماعت شهیدداده و انقلابی و به تبع آن دولت احمدی نژاد در دادن درسی به یادماندنی به بقایای کمونیسم و "نا"خدایی نباید کوچکترین تردیدی در خود راه دهند. شیطان کبر و نخوت و خیانت این بار به جلد کرمهای کرملین افتاده و ما باید این جلد را یک دباغی درست و درمان بکنیم.

مانند همیشه "سفارت خانه" این قماش، در دسترسترین و البته یکی از موثرترین راههای نمایش خشم مبارک حزب اللهی ها علی الخصوص جماعت دوآتشه دانشجو و طلبه است. دولت احمدی نژاد هم نباید در این مقطع با مسئله مقدس مصلحت، بازی بازی کند و روس های آمریکایی را از این تازیانه دردناک برهاند.
اتفاقا زیاد هم بد نشد! ضرب شست تمام عیاری که دولت و مردم به مسکو خواهند داد، 2نشان زدن با یک تیر را تداعی خواهد کرد. علاوه بر ایجاد فشار به روس ها، یک درس دیگر به مجموعه درسهایی که سبزها در این چندوقته از مردم آموختند اضافه می شود و آن اینکه "مرگ بر روسیه" واقعی را هم مردم انقلابی به منصه ظهور خواهند رساند همانگونه که "جانم فدای ایران" واقعی را امثال سرداران شهید شوشتری و محمدزاده در مقام عمل اثبات کردند. و اینکه اتکای نظام جمهوری اسلامی ایران به روسیه به هیچ روی از جنس اتکای سران سبزها به آمریکا و اسراییل و انگلیس نیست.
ــــــــــــــــــــــــپی نوشتـــــــــــــــــــــــــ
-
راستی می دانستید منطقه جغرافیایی روسیه از قدیم الایام تاکنون بسیار یهودی خیز بوده است؟
-
یک راستی دیگر! لازم به یادآوری نیست که "مرگ بر آمریکا"
نمی توان منکر شد که تعداد زیادی از مردم بخاطر ساختار خشک بخش های خبری مختلف سیما و پرداخت بیش از حد بخش خبری 20:30 به حاشیه ها و ادبیات مچ گیرانه و تمسخرآمیز آن، راس ساعت هشت و نیم شب پای شبکه 2، میخکوب می شوند و دقیقا به همین خاطر رسانه ملی با تقلیدی تهوع آور از بی بی سی فارسی بخش های خبری شبکه یک را از این کانال، کپی برابر اصل نموده و حتی در فونت زیرنویس ها هم از این اقتباس نعل به نعل مضایقه نکرده است!
در این مسیر 20:30 برای جلب این تعداد، با حماقتهای تکاندهنده خود، هزینه های بسیار سنگینی را بر جامعه تحمیل نموده است. یکی از مهمترین این رویکردهای ناشیانه عبارتست از "تمسخر تکذیب" های مسئولین توسط این بخش خبری. نمی توان منکر این امر شد که تعداد محسوسی از تکذیبهای مسئولین، کذب می باشد اما این دلیل بر این نمی شود که 20:30 این را بعنوان رویه ثابت خود در نظر بگیرد و با تمسخر تکذیب مسئولین در حوادث مختلف تلویحا آن ها را دروغگو معرفی نماید.

خیانتی که 20:30 مرتکب می شود آن است که با این کار خود اعتماد مردم به مسئولانشان که در جامعه اسلامی از جایگاه ویژه ای نیز برخوردار است به شدت خدشه دار می نماید. در واقع فردی که اولین ادعا را می کند نفوذ بسیار زیادی در افکارعمومی خواهد داشت و آن کسی که ادعای اولی را تکذیب می کند برای اقبال مردم شانس بسیار کمتری خواهد داشت. حالا با این مبتذل سازی تکذیب توسط رسانه ملی این شانس کم، بسیار کمتر خواهد شد و نان لمپنها و جماعت عربده کش را در روغن خواهد گذاشت و آبروی برخی از مسئولین پاکدست و خدوم را سوخت گرم کردن برنامه های خود!
متن زیر خاطره ایست از حمید داود آبادی که چند وقت پیش در وبلاگش منتشر کرده بود، نکته ای که وجود دارد آن است که "بهشتی" مذکور در این خاطره "شهید مظلوم آیت الله محمدحسین بهشتی" است نه پدر یکی از مسئولین ستاد میرحسین موسوی به نام علیرضا بهشتی که سوء استفاده از نام پدر را خیلی خوب تمام کرده است، فعلا بخوانید تا برسیم به بعدش:
[[ یکی دو روز قبل اعلام شده بود، جلوی دانشکده فنی دانشگاه تهران هم روی مقواهایی نوشته بودند:
جلسه پرسش و پاسخ پیرامون حوادث و اتفاقات اخیر با حضور آیت الله دکتر بهشتی
زمان: روز شنبه 4/12/58 از ساعت 17
مکان: سالن آمفی تئاتر دانشکده فنی
خیلی ها خودشان را برای چنین برنامهای آماده کرده بودند. بیشتر از همه، ضد انقلاب ها منتظر بودند تا در چنین برنامهای، به اهداف خود که تخریب دکتر بهشتی بود، برسند. به همین خاطر بود که بچههای چادر وحدت، از آن چه که امکان داشت در این مراسم پیش بیاید، هراس داشتند.
حدود یکی دو ساعت قبل از شروع مراسم و آمدن دکتر بهشتی، ما که شاید حدود 15 نفر بیشتر نمیشدیم، برای پیش گیری از حوادث، در ردیف جلوی صندلی های سالن نشستیم.
هر لحظه بر تعداد جمعیت افزوده میشد. قیافههای همه به خوبی نشان میداد که از گروههای چپی یا مجاهدین هستند. غالب دخترها، بیحجاب و نهایتا با تیپ ظاهری مجاهدین بودند. اصلا دختر مسلمان چادری بین شان به چشم نمیخورد.
صندلی ها کاملا پر شده بود که آیت الله بهشتی از درِ پایین، کنار ردیف اول وارد شد. ما صلوات فرستادیم ولی همهمهای در سالن افتاد که صلوات ما بین آن گم شد.
دکتر بهشتی که پشت میز بالای سن قرار گرفت، دو محافظش یکی در انتهای سمت راست، و دیگری در انتهای سمت چپ سالن، هر کدام با فاصلهای حداقل 10 متر ایستادند.
بسم الله الرحمن الرحیم را که آیت الله گفت، دقایقی به عنوان مقدمه پیرامون حوادث اخیر صحبت کرد و قرار شد بیشتر به سوالات مخاطبین پاسخ بدهد. کاغذهایی که روی آنها مثلا سوال نوشته شده بود، دسته دسته به ایشان داده میشد که یکی یکی برمیداشت و میخواند.
از هر ده کاغذ، شاید فقط یک سوال درست و حسابی در می آمد. اکثرا اهانت و فحاشی بود. دکتر بهشتی، هر برگ را که بر میداشت، اول با خودش آرام را میخواند و سپس میگفت:
- خب ... اینم به مادرم فحش داده ... این یکی هم باز به خونوادم اهانت کرده ...
در سالن همهمۀ ثابتی وجود داشت. ناگهان با فریادی که از عقب جمعیت بلند برخاست، فضا متشنج شد:
- کثافت ... آمریکایی ... مزدور ...

عکس تزیینی نیست!
ولیآیت الله بهشتی، آرام و ساکت نشسته بود و فقط به هتاکی های آنها گوش میداد. تبسّمی بر لب داشت که اعصاب ما بچه حزباللهی را خورد میکرد. چه معنا داشت که طرف داشت به نوامیست فحاشی میکرد، ولی تو بخندی؟
کم کم فضای سالن پر شد از داد و فریاد و فحاشی. ناگهان برق سالن قطع شد و سالن در تاریکی محض فرو رفت. چشم چشم را نمیدید. با قطع برق، صدای فحاشی بلندتر شد. حرف های بسیار رکیکی خطاب به خانواده آیت الله بهشتی فریاد شد.
وحشت وجود ما را گرفت که نکند ضد انقلابیون از فرصت پیش آمده سوء استفاده کنند و به ایشان آسیبی برسانند. هیچ کاری هم از دست ما ساخته نبود. با توجه به این که احتمال زیاد میدادیم که قطع برق با برنامه قبلی و حساب شده باشد، مراقب بودیم کسی از ردیف اول جلوتر نرود. به خاطر ازدحام جمعیت که در روی زمین و میان ردیف صندلی ها هم نشسته بودند، امکان کنترل جمعیت نبود. با هراس و وحشت نشسته و مضطرب بودیم که چه خواهد شد.
بیشتر از 10 دقیقه برق سالن قطع بود. بغض گلویم را گرفته بود. میخواستم در آن تاریکی گریه کنم. اصلا دیگر بحث سیاست و اختلاف عقیده مطرح نبود. فحاشی های بسیار رکیکی خطاب به خانواده آیت الله بهشتی میشد. مخالفت با بهشتی، چه ربطی به خانوادهاش داشت که هر چه از دهان کثیف شان درمی آمد، به آنها خطاب میکردند. صداها درهم و برهم به گوش میرسید. ما که چاره و توانی نداشتیم، فقط داد می زدیم:
- ببند دهنتو بی شعور ... خفه شو ...
برق که آمد، همه جا خوردند. برخلاف تصور همگان، آیت الله بهشتی، درحالی که همچنان تبسم زیبایی بر لب داشت، سر جای خودش پشت میز نشسته و دو محافظ هم سر جاهای خود بودند و اصلا به کنار او نیامده بودند. آرامش و خون سردی بهشتی، هر دو گروه حزباللهی و غیر حزباللهی را عصبانی کرده بود. ضد انقلاب ها از تبسّم و خون سردی او در برابر هتاکی ها و اهانت های زشت شان شدیداً عصبانی شده بودند و با شدت بیشتری فحاشی میکردند ولی ما، از خون سردی او در برابر پر رویی آنها عصبانی میشدیم که چرا با آنها برخورد تند نمیکند و عکس العملی نشان نمیدهد؟
ساعتی که به همین منوال گذشت، آیت الله بهشتی گفت:
- اگه دیگه سوالی نیست من برم ...
ناگهان از وسط جمعیت، کسی فحش رکیکی داد که دکتر بهشتی با همان خنده همیشگی گفت:
- خب مثل این که هنوز حرف دارین ... پس من می شینم و گوش میدم.
که دوباره سر جایش نشست.
با صبر و تحمل عجیب او، فحاشی های دشمنانش نیز ته کشید. از بالای سن که خواست بیاید پایین، از پلههای سمت راست آمد تا از در بیرون برود. ما ده - پانزده نفر، سریع دویدیم و دست های مان را دور کمر او حلقه کردیم که مبادا ضدانقلابیون به ایشان آسیبی برسانند.
دست های من درست دور پهلو و جلوی دکتر بهشتی، با یکی دیگر از بچهها حلقه شده بود. نگاهم در چشمان او خیره مانده بود که نشان از صبر و تحمل بسیارش داشت. همین که به در خروجی نزدیک شد، جوانی حدودا 20 ساله، با چهرهای شدیداً عصبانی که رگ گردنش بیرون زده بود، خودش را رساند جلوی بهشتی. همین که رو در روی او قرار گرفت، شروع کرد به فحاشی. رکیکتر و کثیفتر از آن، اهانتی نشنیده بودم. بدترین اهانت های ناموسی را نسبت به خانواده آیت الله بهشتی، توی رویش فریاد کرد.
من دیگر گریه ام گرفت. سعی کردیم او را از بهشتی دور کنیم، ولی او که ول کن نبود، سفت چسبیده بود و همچنان با عصبانیت و بغض، فحش میداد. ما هم که میخواستیم جوابش را بدهیم، با بودن بهشتی نمی توانستیم. مانده بودیم چه کار کنیم.
اما آیت الله بهشتی، تبسّمی سخت بر لب آورد و درحالی که سرش را تکان میداد، زبان گشود و با لبخند خطاب به آن جوان عصبی گفت:
- بگو ... باز هم بگو ... بگو ...
این دیگر کی بود؟ طرف داشت بدترین اهانت های ناموسی را جلوی همه جمعیت نثارش میکرد، ولی او همچنان میخندید و تازه به او میگفت که باز هم بگوید.
به سرعت بهشتی را به سالن و طرف در خروجی بردیم. دم در، آیت الله بهشتی از در خارج نشد. علت را که پرسیدیم، گفت:
- من اگه از این جا برم بیرون ... شما این جوونها رو می زنید ...
با تعجب گفتم:
- حاج آقا ما ده پونزده نفریم و اونا صدها نفر ...
که خندید و گفت:
- فرقی نمیکنه ... من پام رو از این جا بذارم بیرون، شما اینا رو کتک می زنین ... برای همین هم من همین جا میایستم تا همه اینا به سلامت از دانشکده خارج بشن، اون وقت من می رم ...
نمی پذیرفت که از سالن خارج شود. جمعیت داشت به طرف در خروجی می آمد؛ ما هراس داشتیم این جا هم اتفاق بدی بیفتد، ولی او نمیرفت. سرانجام با کلی قسم و آیه که به هیچ وجه به این جماعت چند صد نفره دست نمی زنیم، آیت الله بهشتی از در دانشکده خارج شد و در تاریکی، سوار ماشین شد و رفت.
با رفتن بهشتی، ما که داشتیم از بغض می ترکیدیم، سریع در دانشکده را بستیم و دویدیم طرف میزهای داخل محوطه. هر کدام پایۀ میز آهنی یا چوبی ای به دست گرفتیم و به طرف جماعتی که درحال شعار دادن از سالن خارج میشدند، هجوم بردیم.
همۀ آن جماعت فحاش که چند صد نفر بودند و کاملا فضای سالن را در اختیار گرفته بودند، از ترس ما ده پانزده نفر، به راهروهای دانشکده پناه بردند و ما که از ظلمی که این بی شرف ها به آیت الله بهشتی کرده بودند، خون خون مان را میخورد، میدویدیم وسط شان و هر کس را که دم دست مان می آمد، می زدیم. بعضی که دیگر خیلی ترسیده بودند، از پنجرههای دانشکده یک طبقه به بیرون پریدند و فرار کردند.]]
همین! تمام شد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرتبط۱: +
مرتبط۲: +
مرتبط۳: +
مرتبط۴: +
و ...
شاید در نگاه اول، اقدامات اخیر پیاده نظام طرفدار موسوی و خاتمی در راهپیماییها و نیز سطح تعدادی از دانشگاهها چندان به مذاق کسانی که به سرنوشت نظام جمهوری اسلامی ایران علاقمندند و حفظ آن را از اوجب واجبات تلقی می کنند، خوش نیاید و از این تحرکات، قدری دچار نگرانی شده باشند اما وقتی به تمام این ماجراها قدری عمیق تر می نگریم متوجه یک نتیجه جالب و مهم می شویم و آن اینکه اقدامات یادشده علیرغم اضراری که به نظام وارد ساخت برکات و فوایدی چند را نیز به ارمغان آورده است. در این نوشتار تنها به 3مورد از این اقدامات که نتایجی وارونه برای فاعلانشان به همراه داشته را بررسی می کنیم.
یکی از آفاتی که مخصوصا در دودهه گذشته گریبانگیر مردم کشورمان بوده است غفلت و کاهلی نسبی آنان در برخی مناسبتها و وقایع انقلابی و ملی بوده است. سالیانی طولانی است که راهپیماییهایی نظیر 13آبان و روزقدس بخاطر این غفلت، نسبتا بی رمق و تشریفاتی برگزار می شود اما این روند خطرناک، امسال با تحرکات افراطی آشوبگران –حداقل موقتا- متوقف و حساسیت و انسجام مردم، دوباره برانگیخته شد و به همین علت شاهد حضور کم نظیر ملت در دوراهپیمایی فوق الذکر بودیم. گزافه نگفته ایم اگر ادعا کنیم کاری را که اغتشاشگران –که تعدادشان در هر آشوب جدیدی نسبت به قبل سقوط بسیار محسوسی دارد- در غفلت زدایی از مردم انجام دادند، رادیوتلویزیون با هفته ها تلاش و برنامه سازی نمی توانست به انجام برساند!

یکی دیگر از اسباب خیر شدن های جماعت طرفدار کودتا علیه نظام جمهوری اسلامی، طراحی شعارهای "مرگ بر روسیه" و "مرگ بر چین" است. البته این شعار سبزها ناشی از تلقی اشتباه آنان است که فکر می کنند اتکای نظام اسلامی به دولتهایی نظیر روسیه و چین از جنس اتکای خودشان به آمریکا و اسراییل و انگلستان است که بدون حمایت آنها نتواند لحظه ای دوام آورد. اما به هر تقدیر، همگام با آمریکا و غرب، چین و روسیه نیز برخی بدقولیها را نسبت به کشورمان در پروژه های عظیمی نظیر نیروگاه بوشهر و آزادراه تهران-شمال رواداشته اند و سر داده شدن این شعارها توسط برخی افراد که به هرحال در قلمرو خاک کشور ایران حضور دارند واتباع این کشور به حساب می آیند، می تواند قدرت چانه زنی دولت ایران را در مذاکرات و پیگیری این قراردادها بسیار افزایش دهد و فکر دورزدن و یا احیانا خیانت به منافع ملت ایران را در ذهن آنان محوتر سازد.
حرکت سوم اغتشاشگران که در واقع به نفع نظام اسلامی تمام شده، رفتار جنون آمیز و متهتکانه آنان در برخی از دانشگاهها –که قرار بود مهد تفکر و استدلال و منطق باشند- است. توضیح آنکه تعداد زیادی از دانشجویان کشور موضعی مجمل و سرگردان دارند و وقتی شاهد برخوردهای توهین آمیز طرفداران میرحسین و خاتمی نظیر فحاشیهای مستقیم، پرتاب اشیاء مختلف به سمت مهمان جلسه و مخالفان، هوچیگری و عدم تحمل استدلالات طرف مقابل و... در دانشگاهها می باشند، به مرور زمان، نسبت به این جماعت بی منطق و شارلاتان تنفر و انزجاری ناخودآگاهانه پیدا خواهند کرد و دقیقا به همین خاطر است که شرذمه سبزها روز به روز قلیل تر می شود تا آنجا که این روزها با بحران تعداد و نفرات مواجه شده اند و رسانه هایشان خود را با تصاویر آرشیوی سراپا نگاه داشته اند.
